تا به کي؟...
با توام اي نابرادر
دستمان خاليست
اي که هفت اقليم نوش و کامراني را
ميان چنگ خود داري
مشت خاکي هم ز هفت اقليم، ما را نيست
عيش بي بيمت حرامت باد
طفلکان ما شکمها گرسنه،
چشم انتظار گرده اي نانند
کومه هامان زير بار کاخهاتان
خرد و ويرانند
رهگذار ما به سوي معبر آسودگي، بسته است
تار و پود هست ما با نيست، پيوسته است
اين حديث حال و اينک نيست
قرنها تيپا خور تحقيرتان بوديم
در هجوم تند باد ظلمتان، يکدم نياسوديم
با توام اي نابرادر
هيچ سودي نيست سوداي ميان نابرابر را
تا به چند اي يار دشمن کيش
پاي از ما، خار از تو؟
پشت از ما، بار از تو؟
گردن از ما، دار از تو؟
نيک مي دانيم اينک
از کدامين راه بايد رفت
رفت بايد از مدار عجز
تا مسير عزم
وز حريم صلح
تا نفير سرب....
کمال رجا...

برف اخیر به قول روزنامه خراسان دست همه را رو کرد. هنوز برف شروع نشده بود که گاز در برخی نقاط قطع .شد. راهها بسته و فرودگاهها تعطیل شد. از آن بدتر به دلایلی که چندان واضح نیستند، ادارات برای چند روز تعطیل شد. اگرچه روز اول واقعاً تعطیل بود، اما روزهای بعد دلیلی وجود نداشت. خلاصه اینکه کشور برای یک هفته تعطیل شد!
اما این تمام جذابیت واقعه اخیر نیست! این واقعه نکات جذابتری هم دارد. در شرایط بالا و در حالی که هر آدم عاقلی می تواند حدس بزند بالاخره کار مدیریت بحران در همین زمانهاست که معنی پیدا می کند، چند اظهار نظر جالب نیز به وقوع پیوست. یکی از آنها،ادعای جالب وزیر کشور بود که گفته است: مدیریت سرماى کشور از آمریکا و اروپا بهتر بود! همچنین در یک اظهار نظر جذاب دیگر و در حالی که روزها از قطع گاز شمال می گذشت (و البته می گذرد!) وزیر نفت اعلام کرد که فقط چند ساعت افت فشار رخ داده است!!!!!!!!
گوشه ای از مدیریت اروپایی به نقل از وب زندان وزنان :
کودکان ساعتها با سر دادن اين شعار که: ما گاز نداريم،..................
به ياری هموطنان شمالی خود بشتابيد!
درخواست کمک کودکان قائمشهری :
ما سردمان است....
![]()
وطن
دوباره میسازمت وطن، اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو ميزنم، دوباره با استخوان خــــويش
دوباره میبويم از تو گل، به ميل نسل جوان تو
دوباره میشويم از تو خون، به سيل اشک روان خويش
دوباره، يک روز روشنا، سياهی از خانه ميرود
به شـــعر خود رنگ ميزنم، ز آبـــی آســــمان خويــش
اگر چه صد ساله مردهام، به گور خود خواهم ايستاد
که بردرم قلــــب اهـرمن، به نعره آنچــــنان خــــويــــش
کسی که "عظيم رميم" را دوباره انشا کند به لطف
چو کوه میبخشدم شکوه، به عرصه امتحان خويـــش
اگر چه پيرم ولی هنوز، مجال تعليم اگربود،
جــوانــی آغـاز میکنم، کــــنار نـــوبـــاوگـــان خــويــش
حديث "حب الوطن" زشوق، بدان روش ساز ميکنم
که جات شود هر کلام دل، چو بر گشايم دهان خویش
هنوز در سينه آتشی به جاست، کز تاب شعلهاش
گمــان ندارم به کاهشي، ز گـــرمی دودمــان خـــويـش
دوباره میبخشيم توان، اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره میسازمت به جان، اگر چه بيش از توان خويش
سیمین بهبهانی
زندگینامه سیمین بهبهانی
غزلسراي بي همتا معاصر، سيمين بهبهاني به سال 1306 از دو شخصيت فرهنگي، فخر عظما ارغون و عباس خليلي چشم به روي زندگي گشود و هنوز به 2 سالگي نرسيده بود كه پس از مرگ پدربزرگش، بين پدر و مادرش جدايي افتاد و سه ساله بود كه مادرش همسر ديگري برگزيد و از آن به بعد فخر عادل خلعتبري ناميده مي شد، پدرش نيز بي همسر نماند و او نيز به زودي زن ديگري را به عقد خود در آورد.

ذوق ادبي سيمين شايد ميراثي دو سويه از پدر و مادر باشد، پدرش عباس خليلي نويسنده ده ها جلد رمان و كتاب تحقيقي و تاريخي و از نخستين كساني بود كه نوشتن را به شيوه رمان آغاز كرد كه ((روزگار سياه)) و ((اسرار شب)) از جمله رمان هاي او و ((تاريخ كوروش)) در دو جلد از تاليفات تحقيقي و ((پرتو اسلام)) در 2 جلد و ((تاريخ كامل ابن اثير)) در 14 جلد از ترجمه هاي اوست. و دوره روزنامه هاي پر خواننده اقدام، كه نسخه هاي آن در كتابخانه هاي ايران موجود است و ياد سرمقاله هاي تند و پر تحرك آن نيز در ذهن بسياري از هموطنان سالديده هنوز زنده است. مادرش فخر عظما ارغنون نيز زني بود نمونه شگفتي هاي روزگار خويش، در دوره اي كه هنوز خواندن و نوشتن براي زن گناه به شمار مي رفت از بسياري از دانش هاي خاص مردان بهره كافي گرفته بود. ادبيات فارسي، فقه و اصول، زبان عربي، هيئت و فلسفه و منطق و تاريخ و جغرافي را به خوبي مي دانست و نزد استادان وقت كه آموزگاران دو برادرش نيز بودند، فرا آموخته بود. زبان فرانسه را از كودكي از يك بانوي سوييسي كه معلم سرخانه او بود ياد گرفته بود و چون در خانواده مرفهي به دنيا آمده بود از تمامي امكانتا آموزشي و پرورشي بهره مند بود. بدين سان پس از جدايي از همسر و مرگ پدر و مادر با اندوخته هاي خود قدم به اجتماع گذاشت و به تدريس زبان فارسي در دو مدرسه دخترانه موجود آن زمان پرداخت. او از موسيقي اطلاع كافي داشت، شعر مي سرود، تار را خوب مي نواخت و با عضويت در انجمن هاي زنانه براي احقاق حقوق اجتماعي زنان مبارزه مي كرد

آه اگز آزادی سرودی می خواند
کوچک همچون گلوگاه پرنده ای
دیگر هیچ کجا دیوار فروریخته ای باقی نمی ماند
سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
که حضور انسان آبادانی است
همچون زخمی همه عمر خونابه چکنده
همچون زخمی همه عمر به دردی خوش تپنده
به نفرتی از خود شونده
به نعره ای چشم بر جهان گشوده
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود
آه اگز آزادی سرودی می خواند
کوچک ،
کوچکتر حتی همچون گلوگاه پرنده ای
چرا "رشد نیافته" هستیم؟
کمی بیشتر "خود" را بشناسیم.
-یک فرنگی که مدت ها در ایران کار می کرد از دوست ایرانی اش می پرسد: «وقتی ایرانیان انسان را برای صرف چای یا میوه به منزلشان دعوت می کنند از کجای حرفشان می شود فهمید که باید وارد منزلشان شد یا نشد؟» دوستش در حالی که خنده ای بر لب داشت گفت: «خیلی مشکل است فقط با تجربه می توان تشخیص داد.» ...
ـ آن وقت ها یک اتاقِ همیشه دربسته داشتیم به نام "اتاق میهمان". این اتاق هم بهترین فضای خانه را اشغال کرده بود و هم به تبع آن بهترین اثاثیه و یا مبل و یا هر امکانی که به هر حال برای دارنده ی آن بهترین بود. اسم این اتاق را یادم هست گذاشته بودیم "اتاق جن ها!".
-ساعت حدود نیمه شب است. از یک میهمانی برگشته ای و مجبوری یکی از همان میهمان ها را هم درب منزلش برسانی. به محض این که رسیدی، آقا شروع می کند به تعارف کردن که حالا یک چایی و ... جنابعالی با سماجت تعارف می کنید که نه ان شاء الله باشد برای وقت دیگر. در صورتی که هر دو به خوبی می دانید با زن و بچه ی خواب، محال است حتی برای یک حاجت کوتاه چند دقیقه ای بتوانید به داخل خانه بروید. ولی خوب چه ضرری!! دارد. هر دو طرف راضی از هم جدا می شوند. درست است، خواهید گفت این تعارفات از خصائل میهمان نوازی ایرانی است ولی خودمانیم این دیگر میهمان نوازی نیست، "میهمان به بازی" است.
حقیقت گریزی و پنهانکاری ما
داستان عامیانه ی درویشی که سگ، کاسه ی روغنش را لیسیده بود و آن را نجس کرده بود را که می دانید. درویش مال باخته تنها به این دلخوش کرده بود که: ان شاء الله گربه بوده! در صورتی که خودش خوب می دانست واقعاً آن که کاسه اش را لیسیده و نجس کرده بود سگ بود نه گربه. ما هم اکثر مسائلمان را خوب می دانیم ولی حتی خودمان را هم گول می زنیم؛ یعنی نه اینکه الزاماً قصد دروغ گویی داشته باشیم بلکه بر حسب عادت فکر می کنیم این جور راحت تر هستیم. و این مشکل وقتی که در وجود ما ایرانی ها وجود داشت خوب حالا همین هموطن وزیر شد ... وکیل شد ... این روحیه را که از خودش دور نمی تواند بکند. در رأس سازمان تحت نفوذش هم علاقه ای به دانستن مشکلاتش نخواهد داشت چه رسد به آن که آنها را حل کند ...
ظاهر سازی ما
آن وقت ها یک اتاقِ همیشه دربسته داشتیم به نام "اتاق میهمان". این اتاق هم بهترین فضای خانه را اشغال کرده بود و هم به تبع آن بهترین اثاثیه و یا مبل و یا هر امکانی که به هر حال برای دارنده ی آن بهترین بود. اسم این اتاق را یادم هست گذاشته بودیم "اتاق جن ها!". معمولاً سالی یکی دوبار بیشتر درش باز نمی شد... یعنی استاندارد زندگی مان را برای مردم بیگانه شاید تا ده برابر زندگی معمولی خودمان نشان می دادیم ... خوب حالا اسم این ها را می خواهید چی بگذارید؟ ... میهمان نوازی؟! نه عزیزم، چرا خودت را گول می زنی؟ اگر فقط مسئله میهمان نوازی بود که باید برای هر شخص غیر از اعضای خانواده هم این کارها را می کردی، نه برای یک عده ی بخصوص ... حالا هم نگاه کنید: خانم خانه، از مقدار پرتقالی که برای بچه هایش می خرد، اول تعدادی درشت را سوا می کند برای میهمان؛ کوچک ها و یا به عبارتی درجه دوهایش را می دهد به بچه ها! این یعنی چه؟ یعنی این که میهمان بداند ما همیشه پرتقال درشت مصرف می کنیم. این را می گویم تظاهر.
عین این تظاهر را، دولتمان هم در سطح وسیعتری مرتکب می شود. من قبلاً گفتم اصلاً قصد ندارم دولت و ملت را از همدیگر سوا کنم. من می گویم اگر ملتی دارای یک خصیصه ی عام، یک صفت زیبا، و یا یک صفت زشت بود قاعدتاً اگر دولتش هم از همین ملت باشد، یعنی ادعای حلال زادگی بکند، باید متصف به همین صفات باشد ...
بی برنامگی
برای کمتر کاری است که برنامه ی دراز مدت و مدوّن داشته باشیم ... برای تمامی معضلات و مشکلاتمان، راه حل فوری و فوتی و برای همین امروزمان می خواهیم. فعلاً مشکل شرکتی که من مسئولیت اداره ی آن را دارم حل شود تا فردا؛ و اما برای فردا اولاً معلوم نیست من سر همین کار بمانم، ثانیاً خدا بزرگ است یک کاری می کنم!
ریاکاری و فرصت طلبی ما
ببینید کم و بیش این مسائل در تمامی جوامع وجود دارد ولی در این جا عیب کار غلظت و اندازه ی آن است که باعث شده قبح کار از بین برود ... جالب است که در بعضی از مقاطع این ریاکاری به اصطلاح بین دوطرف رو باز انجام می شود. هر دو طرف هم به بی اصلی آن باطناً اعتراف دارند ولی راضی اند که همین نمایش را ادامه بدهند:
ساعت حدود نیمه شب است. از یک میهمانی برگشته ای و مجبوری یکی از همان میهمان ها را هم درب منزلش برسانی. به محض این که رسیدی، آقا شروع می کند به تعارف کردن که حالا یک چایی و ... جنابعالی با سماجت تعارف می کنید که نه ان شاء الله باشد برای وقت دیگر. در صورتی که هر دو به خوبی می دانید با زن و بچه ی خواب، محال است حتی برای یک حاجت کوتاه چند دقیقه ای بتوانید به داخل خانه بروید. ولی خوب چه ضرری!! دارد. هر دو طرف راضی از هم جدا می شوند. درست است، خواهید گفت این تعارفات از خصائل میهمان نوازی ایرانی است ولی خودمانیم این دیگر میهمان نوازی نیست، "میهمان به بازی" است. و در چنین شرایط بازیگری است که کمتر کسی می تواند تعداد واقعی دوستان و یا حتی دشمنانش را بشناسد و بر مبنای آن حسابی برای زندگیش برقرار کند. این است که رئیس اداره تازه وقتی از اداره بیرون رفت می فهمد که تا چقدر بین کارمندانش محبوبیت و یا احتمالاً منفوریت داشته؛ تا خودش نرفته معلوم نمی شود.
الف. میم: الحق که این مهران مدیری با ساخت "شبهای برره" تمام ویژگی های خود ما را به تصویر کشاند. جا انداختن کلمه ی "پاچه خواری" به جای الفاظ زشتی که تاکنون از سوی خود ما به کار می رفت نیز از دستاورد های این کارگردان است...
عیب کار ما این است که در این کشور، همگی به کار سیاست مشغول هستند و وقتی مردم این کاره بودند از مسئول اداره ای که بالاخره برخاسته از همین جماعت است چه انتقادی دارید؟ میرزا علی اصغر خان اتابک با سه تا پادشاه قاجار در قبل و بعد از انقلاب مشروطیت کار کرد و در نزد هر سه، صدر اعظم بود! ببینید ترا به خدا کدام بند بازی می تواند به این راحتی بندبازی کند؟!...
مسئولیت ناپذیری ما
اگر بخواهید و بتوانید یک روزی کاستی های این مملکت را ریز و درشت، از آشغال سیگاری که توی خیابان افتاده تا ترافیک، آلودگی هوا، سیاست خارجی، و امنیت و تهیه ارزاق عمومی و و ... به فرض محال لیست کنید، شاید روزانه به میلیون ها نقطه ی منفی، حالا کوچک و بزرگش فرق نمی کند، سر خواهد زد؛ اگر توانستید فقط برای پانصد تای آن، مسئول _ آن هم مسئول معترف _ پیدا کنید! ... در صادقانه ترین حالتش یک بهانه، یک عذر موجهی برای شما خواهند آورد و مسئله را به سادگی آب خوردن گردن این و آن خواهند انداخت...
ببینید وقتی مسئولیت آن چه را به عهده داری نپذیرفتی آن وقت طبیعی است که آن را باید جای دیگر جبران کنی و این مسئولیت را به جای خودت هم که شده از کس دیگری بخواهی. توقع ات از دولتت و از حکومتت زیاد کنی ... داشتم برای دوستی می گفتم: بینی و بین الله این شهر تهران میان شهرهای بزرگ دنیا در حال حاضر از خیلی شهرها تمیزتر است. با ناباوری به من نگاه کرد و گفت: یعنی واقعاً راست میگی؟! ببینید اولاً به علت اعتبار بیش از حدی که برای جوامع غربی، به طور ناخودآگاه، قائلیم، و ثانیاً به علت حجم توقعات وحشتناکی که از دولت هایمان داریم باور نمی کنیم که آسفالت و تمیزی خیابان های تهران در مجموع قابل مقایسه با آسفالت خراب و ناتمیز زیر متوسط نیویورک نیست. خوب، دولتی که یک بار مورد قدردانی قرار نگرفت چه دلیلی دارد برای ادامه ی کارهای خویش فعالیت کند؟!
حسادت و حسدورزی ما
از پیشرفت دیگران نه تنها خیلی خوشحال نمی شویم بلکه در بسیاری از مواقع حالت حزن و اندوه نیز به ما دست می دهد. این بحث، بحث فردی قضیه است ولی وقتی در سطح جامعه نگاهی وسیع تر به آن بیندازیم می بینیم حسدورزی، تبعات بزرگتر و وحشتناک تری از خود به جای می گذارد که نکبت آن همه ی جامعه را فرا می گیرد. مردی آمده است، با هر طرز فکر و یا با هر دیدگاهی، شده است شهردار شهر کثیف و دودگرفته و واقعاً شبه زباله دان تهران (سعی کنید سال های بعد از جنگ تحمیلی پایتخت را به یاد بیاورید). خود من وقتی این شهردار شروع به رنگ آمیزی کرکره های مغازه ها کرد که موقع بسته بودن، همه یکرنگ باشند فکر کردم این یکی هم در حد همان رنگ کارها!! کارایی اش را ارائه می دهد؛ ولی چندی که گذشت _ این را به عنوان یک مدیر اجرایی قدیمی کشور اقرار می کنم _ با تغییراتی که در چهره شهر تهران و حتی به تبع آن شهرهای دیگر ایران ایجاد کرد، کارش به یک «معجزه» بیشتر شبیه بود تا یک کار اجرایی. ولی خوب، همه دیدید که عاقبت کار همین معجزه گر به کجا کشید. خیلی ساده و رک، مورد حسادت قرار گرفت. (لازم به تذکر است که من نه خصوصیتی با این مرد بزرگ دارم و نه هرگز حتی ایشان را از نزدیک دیده ام و نه به احتمال زیاد بین من و ایشان تشابه و سنخیّت فکری وجود دارد؛ تنها به این دلیل از ایشان ذکری می شود که هم به عنوان یک شهروند ادای دینی باشد و هم برای انتقال عرایضم مثالی!)
مبادا گمان برید که این حسدورزی فقط در سطوح اجرایی و سیاسی بالای کشور جریان داشت که کار به این جا کشید. خیر، حتی خود مردم معمولی هم حسادت می کردند بدون آن که ریشه ی آن را بدانند؛ بعضی ناخودآگاه حسادت می کردند، و وقتی می دیدند که کارهای شهرداری را نمی توانند کتمان کنند آهی فیلسوفانه می کشیدند، سری به چپ و راست تکان می دادند و می گفتند: البته ... کارهایی انجام گرفته ولی چه فایده ای دارد؟ ببینید گرانی بیداد می کند، همین کارها است که این گرانی را به وجود آورده است ... (شکر خدا!! دیدیم از وقتی که این آقا را از کار انداختند تمام تورم و گرانی و بیکاری هم مهار شد و هم متوقف.)
صداقت ما
یک فرنگی که مدت ها در ایران کار می کرد از دوست ایرانی اش می پرسد: «وقتی ایرانیان انسان را برای صرف چای یا میوه به منزلشان دعوت می کنند از کجای حرفشان می شود فهمید که باید وارد منزلشان شد یا نشد؟» دوستش در حالی که خنده ای بر لب داشت گفت: «خیلی مشکل است فقط با تجربه می توان تشخیص داد.» ...
رنگ به رنگ شدن، بوقلمون صفتی، نان را به نرخ روز خوردن، یعنی حاکم معزول را لگد زدن، از جلو میز حاکم منصوب دست به سینه عقب عقب از در خارج شدن ...
نکات منتخب آخر:
1_ اصولاً به خاطر داشته باشید کسانی که در صحنه های اجتماعی یک شبه پیدا می شوند و به اوج می رسند، با همان زاویه ای که آمدند با همان زاویه هم افول می کنند و فراموش می شوند، یعنی قهرمان هایی که به پشت گرمی همین طرفداران بزرگوار به خود می بالند یک روز متوجه می شوند آن چنان همه ترکشان کرده اند و با سر به زمین شان زده اند که خودشان هم باور نمی کنند. یعنی دو طرف به نوعی قربانی همدیگر می شوند، و این حاصل اجتناب ناپذیر یک جو عوام زده است و فرجامی محترم!
2_ من نمی دانم تا کی باید منتظر باشیم که مدیریت تازه به دوران رسیده ای دوره ی سیاست «آزمون و خطا» را با هزینه کردن از کیسه ی ملت ادامه بدهد؟ گاهی در مسائل اقتصادی به کشفیاتی!! بر می خوریم. درست مثل این که صنایع کشور را بخواهیم با اختراع دوباره ی چرخ از ابتدا شروع کنم. اشکال کار در این است که ما وقتی خودمان تصمیم گیر شدیم، وکیل شدیم، وزیر شدیم دیگر نه حرف کسی را گوش می کنیم و نه حاضریم کارمان را این قدر ساده نشان بدهیم که خدای ناکرده به حرمتمان! لطمه بخورد، و بهترین راه ادامه ی کارمان هم در این است که برای بهتر جلوه گر شدن قدمان، هر کس را بلند قدتر از خودمان دیدیم یا فراریش بدهیم یا به همان اندازه از قدش کم کنیم.
3_ اگر تمامی دشمنان فرضی و حقیقی خارجی ات را از روی زمین محو کنی، اگر تمامی افلاک و سماوات را به خدمت درآوری، تا وقتی ریشه ی مشکل را در خودمان خشک نکنیم، تمامی این عوامل احتمالاً مسکّن هایی خواهند بود، و درد بعد از مدتی به نحو و شکل دیگری باز هم گریبانت را خواهد گرفت.
در کتاب "چرا درمانده ایم؟" همچنین با شمردن دلایل دیگری از جمله: "با تاریخ بیگانه ایم"، "خودمحوری و برتری جویی ما"، احساساتی بودن و شعارزدگی ما"، "قانون گریزی و میل به تجاوزما" و ... توضیحاتی جداگانه در مورد علل این درماندگی آورده شده است. در نهایت با این اشعار از ملک الشعرای بهار _ که 90 سال پیش سروده شده است _ این کتاب نیز به پایان می رسد:
این دود سیه فام که از بام وطن خاست
از ماست که بر ماست
وین شعله ی سوزان که برآمد زچپ و راست
از ماست که بر ماست
جان، گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم
با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن این جاست
از ماست که بر ماست
ما کهنه چناریم که از باد ننالیم
بر خاک ببالیم
لیکن چه کنیم، آتش ما در شکم ماست
از ماست که بر ماست
گوییم که بیدار شیدم! این چه خیالیست
بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی است که محتاج به لالاست
از ماست که بر ماست.
چراغ برداشتهاي بيرويه از حساب ذخيره ارزي كه قرار بود تكيهگاه باثبات اقتصاد ايران باشد، از مدتها پيش قرمز شده و صداي آژير هشدار كارشناسان كه معتقدند هزينه كردن درآمدهاي نفتي عواقب وخيمي براي اقتصاد ايران دارد، در هاي و هوي بداههنوازيهاي دولت اصولگرا گم شده تا نقدينگي به بيشترين حد خود در طول سالهاي گذشته تكثير شود.
حساب ذخيره ارزي كه روزي با هدف ثباتسازي اقتصاد بنا شد و برداشت از آن، قرار بود ميوه ممنوعه اقتصاد ايران باشد، اين روزها حكم صندوق ذخيره نذري را پيدا كرده است و دولتمردان، هم چنانكه به راحتي دست در جيب كت خويش ميكنند، مازاد درآمدهاي نفتي را در سفرهاي استاني خرج پل و راه و گذر روستايي ميكنند
این روزها، از قرارداد الجزایر بسیار بحث می شود. قرارداد الجزایر که در سال 1975 بین ایران و عراق با موضوع خط مرزی بین دو کشور منعقد شد ، در طول بیش از سه دهه گذشته ، همواره محل بحث و نزاع دو طرف بوده است به طوری که جنگ هشت ساله عراق علیه ایران نیز پس از آن آغاز شد که صدام حسین، رییس جمهور وقت عراق ، با پاره کردن این قرارداد، آن را ملغی دانست و سپس دستور حمله به کشورمان را صادر کرد.
اینک و پس از گذشت 32 سال از امضای این قرارداد و یک سال پس از اعدام صدام، جلال طالبانی که ریاست جمهوری عراق را بر عهده دارد خواستار اصلاحاتی در متن این قرارداد است ولی تهران، تاکید کرده است که "1975 الجزایر" اعتبار قانونی دارد و طرفین باید به مفاد آن پایبند باشند.
هيچ كس از او فراتر نرفت
گفت وگو با دكترخسرو شاکري
- فرشاد قربانپور
دكتر خسرو شاكري استاد بازنشستهء تاريخ ازمؤسسهء تحقيقات عالي علوم اجتماعي، پاريس است و پيش از اين نيز كتابهايي از جمله پيشينه هاي اجتماعي و اقتصادي جنبش مشروطيت، ميلاد زخم پيرامون تاريخ نهضت جنگل،نامه هاي مصطفي شعاعيان و... از او به چاپ رسيده است.او كه تاريخ پژوهي را تاكنون متوقف نكرده است اكنون در گفت و گو با شهروند امروز به بيان برخي از ويژگي هاي تاريخنگاري فريدون آدميت پرداخته است.
- دکتر فريدون آدميت را در مقام يك مورخ چگونه ارزيابي مي کنيد و ويژگي تاريخ نگاري آدميت را چه مي دانيد؟
آدميت نخستين مورخ دوران معاصر ايران است که با شيوه هاي مدرن تاريخنگاري به تاريخ انقلاب مشروطيت پرداخت. پيش ازو کسان ديگري نيز به اين تاريخ پرداخته بودند، از جمله احمد کسروي که به بازسازي رويدادهاي مشروطيت پرداخته بود، کم و بيش در همان مايه اي که ادوارد برآون (Edward Browne) انجام داده بود. تفاوت کار کسروي با کار برآون اين بود که وي، با استفاده از اسناد بيشتري، جزئيات مهمتر و دقيقتري را در بازسازي آن تاريخ مورد استفاده قرار داد. وي از منابع زيادي، از جمله به زبان هاي روسي و ارمني، استفاده کرد. با اينکه از نظر محتوا کمترين خرده اي مي توان به گرفت، اشکال تاريخنگاری او اين است که نمي توان منابع وي را مورد بررسي قرارداد يا کيش (check) کرد. جاي تأسف است که او منابع خود را به دقت براي استفاده ي اعقاب حرفه اي خود به دست نداده است. همين جا بايد افزود که در دوران رضا خان، که مشروطيت جز در نام تعطيل شده بود، امکان نگارش تاريخ مشروطيت وجود نداشت. از همين رو، وي انتشار آن کتاب را در نخستين دهه ي سده ي چهاردهم خورشيدي طي يک سلسله مقالات در مجله ي روشنفکران عرب (العرفان) آغازيد، که در دمشق منتشر مي شد. البته او بعد ها توانست در اواخر زمان رضا شاه برخي تکه هاي آن را در ايران در مجله ي پيمان منتشر سازد. اين اشاره را به کسروي ازين نظر مي کنم که تأکيد ورزم که آدميت براستي نخستين مورخ معاصر ايران است که به سبک مدرن به کار تاريخ پرداخته است. البته بوده اند ديگر کساني که همزمان يا پس از آدميت کارهايي را در مورد مشروطيت (غالباٌ اسناد و به نحوي پراکنده و غير سيستماتيک) منتشر ساخته اند، اما کار هاي آنان، که برخي اوقات با اهداف سياسي رسمي صورت مي گرفت، با کارهاي آدميت قابل مقايسه نيستند. آثار آدميت نشانه از يک نظم فکري، شيوه ي علمي، و دقت و سنجش حرفه اي برخوردار است. آدميت نخستين ايراني ای است که تاريخنگاري و تاريخشناسي را با آموزش حرفه اي آموخت، و نه” الله بختکي “چون بسياری که نام مورخ گرفته اند. در عين حال، او تنها مورخ عصر خود است که از ارثيه تاريخنگاري مورخاني پروسواس چون بيهقي بي بهره نمانده است. او تداوم تاريخنگاري علميِ سنتي و پيوند آن با تاريخنگاري مدرن است. اين همه به اين معنا نيست که نمي توان بر او خرده گرفت يا انتقاد کرد. هيچ مورخي کاري کامل و بي نقص تحويل نمي دهد، بيشتر ازين رو که درِ امکانات کامل به روي او بسته است. همچون ديگر رشته هاي علمي و فني، در تاريخ هم بايد با پژوهش هاي تازه و نوآوري هاي متُديک کار پيشينيان را فراتر بُرد، «تکميل» کرد، يا به عبارت درست تر، ترفيع بخشيد.[1] اما کم نبوده اند کساني که به نام تاريخنگاري با دستچين کردن فاکت هايي از تاريخ و لايي زدن مطالب و مواضع ايدئولوژيک خود «تاريخ» نوشته اند. به نظر من، اين خرده يا آن ايراد به آدميت نقد جدي بر کارهاي او نيست. کسي مي تواند آدميت نقد کند که در تحقيق و دستيابي به منابع تاريخ مشروطيت و تحليل علمي و اشِراف به نو آوري هاي شيوه اي (متُديک) ازو فراتر رفته، او را دِپاسه کرده، باشد. من چنين کسي را نمي شناسم، حتي در ميان ايرانيان يا انيرانيان که در خارج از ايران به مشروطيت پرداخته اند. آدميت تنها کسي است که زندگي خود را وقف تاريخنگاري مشروطيت کرده است؛ حتي مي شود گفت که شغل ديپلماتيک او کمتر براي او اهميت داشته است تا تعهدش به تاريخ مشروطيت، اگرچه مي توان مطمئن بود که وي، چون يک فرد با وجدان، در انجام امور شغل خويش هم احساس مسؤوليت کرده است.
- چرا تاكنون كمتر نقدي جدي به آثار آدميت وارد شده است؟

من آن روز شما را دیدم و تصویرتان جلوی چشمم ماند؛ اما فکر نمی کردم آن تصویر در برابر چشم خیلی های دیگر در سراسر جهان قرار بگیرد. خود شما وقتی آن پیراهن را بالا بردید، فکر می کردید چنین اتفاقی بیفتد؟
نه؛ فکرش را نمی کردم. اما آن حادثه یک پسزمینه ای داشت که خیلی ها آن را نمی دانند. برای همین حالا می خواهم چیزی را به شما بگویم که آن اوایل نمی توانستم بگویم. من قبل از ۱۸ تیر، سه بار سابقه دستگیری در همین حوزه فعالیت های دانشجویی داشتم. دستگیری اولم بر می گشت به یک تجمع اعتراضی برای زندانیان سیاسی. ۱۵ اسفند ۷۷ بود. بار دوم در یک تجمع اعتراضی دانشجویی دستگیر شدم. ۱۵ اردیبهشت ۷۸.بار سوم هم در ۴ خرداد ۷۸ دستگیر و ۱۰ تیر آزاد شدم. تا ۱۸ تیر. لذا یکی از دلایلی که این حادثه برای من به آن شکل اتفاق افتاد، و برخورد آنها با آن شدت همراه شد، همین پسزمینه بود. من را شناخته بودند و آمادگی برخورد را داشتند. منطقا هم نباید یک نفر به خاطر یک تصویر تا این حد مورد توجه و فشار نیروهای قضایی و نهادهای امنیتی قرار گیرد. مجموعه ارتباطاتم در آن دوره با دفتر تحکیم وحدت، جریانات دانشجویی، مرحوم فروهرها، رفت و آمد به دفتر ایران فردا… هم مزید بر علت شد.
یعنی شناسایی شده بودید؟
بله.
ماجرای بر دست گرفتن لباس خونی چه بود؟
آن هم داستانی دارد. یکی دو روز قبل از تجمع ۱۸ تیر ـ البته تاریخ ها خیلی دقیق یادم نیست ـ دانشجویان در دانشگاه تهران تجمع کرده بودند. من هیچ وقت در هیچ تشکل دانشجویی عضویت نداشتم ولی آن موقع با دفتر تحکیم وحدت کار می کردم؛ مثلا به عنوان انتظامات. در آن روز دانشجویان در داخل دانشگاه تحصن اعتراضی داشتند و بیرون دانشگاه هم بین مردم و نیروهای انتظامی درگیری بود. در اثر درگیری بیرون، بعضی از مردم که زخمی می شدند به داخل دانشگاه پناه می آوردند. زخمی بودند و خونالود. این صحنه ها خیلی دانشجویان را تحت تاثیر قرار داده و احساسات شان را تحریک کرده بود؛ برای همین می خواستند از دانشگاه بیرون بیایند و به صورت خیابانی، اعتراض کنند. اما تحلیل ما این بود که اگر بچه ها بیرون بروند و کار به درگیری خیابانی کشیده شود، اعتراض دانشجویی که تا آن لحظه صورت فرهیخته ای داشت، از آن حالت خارج می شد؛ این همان چیزی بود که حاکمیت می خواست. ما هم نمی خواستیم این اتفاق بیفتد. در همین فاصله من به همراه یکی از بچه ها بیرون می آمدیم و به زخمی هایی که نمی توانستند روی پای خود راه بروند کمک می کردیم تا به سرپناهی برسند. مامورین ما چند نفر را می شناختند. درست زیر سر در دانشگاه بودیم که ناگهان یک رگبار گلوله آمد. ما همه نشستیم. بعد از مدتی بچه ها یکی یکی بلند شدند. من از همه دیرتر بلند شدم؛ اما تا بلند شدم باز صدای رگبارآمد. یکی از گلوله ها از کنار من رد شد؛ یکی هم به سر در دانشگاه خورد و کمانه کرد و خورد به آن کسی که کنار من بود. او افتاد روی زمین. نگاهش کردم. دیدم گلوله در استخوان کتفش گیر کرده؛ خیلی فرو نرفته بود. با انگشت گلوله را در آوردم. جای زخمش را هم با پیراهنش سفت نگاه داشتم. بعد هم او را آوردم داخل و به بچه ها تحویل دادم. در همین حین دیدم بچه ها در حال خروج از دانشگاه هستند. من هم پیراهن را بالا گرفتم و به بچه ها توضیح دادم که بیرون درگیری است. بعد هم بر اساس همان تحلیلی که گفتم برایشان توضیح دادم با توجه به حضور گسترده لباس شخصی ها هر اتفاقی، می افتد گردن جنبش دانشجویی. در همین موقع دیدم آقای جمشید بایرامی، دارد عکاسی می کند. من او را می شناختم و می دانستم عکاس است؛ بعد هم دیگر توجه نکردم. آن عکس مال آن لحظه بود.
خود شما کی عکس را دیدید؟
از طرحي بگوييد كه منجر به تشكيل حساب ذخيره ارزي شد.
من در سال 1364 براي نخستين بار وارد سازمان برنامه و بودجه شدم. آقاي روغنيزنجاني، آن روزها رياست سازمان را برعهده داشتند و ايشان اولين كار مهمي كه به من ارجاع دادند، مربوط به كاهش درآمدهاي نفتي بود و ما بايد گزارشي تهيه ميكرديم مبني بر اينكه اگر درآمدهاي نفتي كاهش پيدا كرد، دولت چه بايد بكند و منابع را چگونه به بهترين نحو توزيع كند.
پيش از آن يعني در سالهاي 62 و 63، وضع درآمدهاي نفتي ما خيلي خوب بود، اما از نيمه دوم سال 1364 قيمت نفت در بازارهاي جهاني، رو به كاهش نهاد به گونهاي كه در سال 1365 كشورهاي فروشنده نفت با بحران مواجه شدند. بحران كاهش قيمت نفت شرايط جديدي ايجاد كرد و در همان شرايط، دولت برنامه دوسالهاي تدوين كرد با عنوان «شرايط نوين اقتصادي كشور» كه در آن راهكارهايي براي خروج از شرايط بحراني پيشبيني شده بود و البته موضوع اصلي آن، بررسي راهكارهاي خروج از بحران كاهش قيمت نفت بود.
همانطور كه ميدانيد، قيمت نفت تا سالهاي متمادي، افزايش قابل توجهي را تجربه نكرد و بازار به هيچ عنوان باثبات نبود. در اين بازار به مدت كوتاهي شرايط خوب را تجربه كرديم اما به دنبال آن با شرايط بد و بدتر قيمتها مواجه شديم.
در طول اين مدت كه بازار نفت، نوسانهاي شديدي را تجربه ميكرد، هميشه به اين موضوع فكر ميكردم كه چگونه ميشود آثار نوسانهاي شديد قيمت نفت را به حداقل رساند. هميشه دنبال راهحلي ميگشتم كه ميان بازار جهاني نفت كه سرنوشت منابع اقتصاد ايران را رقم ميزد و بودجههاي سالانه، ضربهگيري قرار دهيم كه تكانه هاي ناشي از نوسان قيمت جهاني نفت را به حداقل برساند. خيلي به اين نكته فكر ميكردم كه چگونه و به چه طريقي ميشود آثار و عواقب موجهاي جهاني بازار نفت را زماني كه به اقتصاد ايران ميرسند، آرام و مهار كرد.
در سالهاي 65 و 66 كه سالهاي بحران كاهش قيمت نفت بود، تقريبا هر روز با بحران كمبود برق و خاموشي هم مواجه بوديم. در ان روزهاي سخت م