سوال اساسی آن است كه بیاندیشم اگر دكتر علی شریعتی امروز در حیات جسمی بود، در چه وضعیت و كدام پایگاه قرار داشت؟ از كدام ادبیات استفاده میكرد و رابطهاش را با مردم و حاكمیت چگونه تنظیم میكرد؟
سالهاست كه در كشور ما خرداد ماه، یادآور حسرتی جانكاه است. حسرت از دست دادن مردی كه مرگش همواره در هالهای از تردید فرو ماند. هنوز كسی با صراحت نمیگوید كه زندهیاد دكتر علی شریعتی به مرگ طبیعی چشم از جهان فرو بست و یا به شهادت رسید اما آنچه كه مشخص است این كه این حادثه به هر صورت كه رخ داده باشد، به همانگونهای اتفاق افتاده است كه دكتر در مناجاتش طلب كرده بود. « خدایا تو به من چگونه زیستن را بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت. » اصالت این مرگ در قرارگرفتن در راستای زندگی پر فراز و نشیبی است كه زندهیاد دكتر علی شریعتی طی كرده است. روستازادهای از قلمرو كویر، تشنهای كه سر سیراب شدن ندارد، جستجوگری عاشق، كه دلدادهی دونوازی قرقره و ریسمان چاههای آب است، اما نه فقط برای آن كه خود بنوشد. عطش، بهانهای است برای سیراب كردن خلق خدا . با هر جرعهای كه مینوشاند، تشنهتر میشود اما نه تشنهی نوشیدن كه تشنهی نوشاندن و چنان است كه علی برای خود به مثابهی روشنفكر ِمسلمان ِمسوول دو شرط قایل میشود، " نداشته باشد و نخواهد " 1 تا مگر خدای نكرده محافظهكار نشود و ضعف نشان ندهد. در ظاهر نخست، این سیمای مردی است عارف مسلك. اما عرفان ِ علی نیز از دستی دیگر است. عقل در این عرفان حرف اول را میزند و شناخت، سنگ زیرین این عرفان است. او عرفانش را از نه تذكرهها و های و هوی و سماع صوفیمآبان نشسته به كنج عافیت كه از فحوای تشیع علوی مییابد. اگر دكتر شریعتی را بخواهیم در یك عبارت خلاصه كنیم، تنها باید گفت: علی، تمامت مسوولیت شیعه را زیست و هم از این روست كه به مرگی چونان خفت كه طشت رسوایی زندگان خفته را بر بام هفت فلك بر رسانید.

اسلام مانند همه اديان ديگر و بيش از آنها، دارای ماهيت سياسی، انقلابی و ايدئولوژيک است.
۱- اسلام دارای ماهيت سياسی است، زيرا :
الف) برای افراد و جامعهها در برابر يکديگر، مسئوليت و حقوق ذاتی، اخلاقی و مدنی قائل است. «تمام شما در برابر کسانی که بايد رعايت شوند، مراعی و مسئول هستيد» (قول حضرت پيامبر) و «به عهدههای خويش پايبند باشيد که در برابر تعهدات خود مسئول هستيد» (اسراء ۳۴) و «هر کس به اندازه توانايی که در اختيار دارد مسئوليت دارد» (بقره ۲۸۶) و «در آنچه بدان علم نداری متوقف نشو، که گوشها و چشمها و قلب شما همه در برابر آن مسئول هستند» (اسراء ۳۶) و «ای کسانی که ايمان آوردهايد قيام کنندگان راه خدا و شاهدانی بر قسط باشيد و مبادا دشمنی با قومی شما را به شنائت وادارد. به عدالت برخيزيد که عدالت به تقوی نزديک تر است» (المائده ۸) و «کسانی که زر و سيم را تکاثر می کنند و در راه خدا فاصلهها را از ميان نمیبرند، به عذابی دردناک بشارت بده» (توبه آيه ۳۳) «هنگامی که از شما سئوال میکنند چه چيزی را برای از ميان بردن فاصلهها (= انفاق) بدهيم، بگوييد، آنچه را که بيش از همه دوست داريم انفاق خواهيم کرد». و « ما بر بنی آدم کرامت بخشيديم و آنچه در خشکی و درياست بر او امانت گذاشتيم تا روزی بطلبند و آنها را بر کثيری از موجودات ديگر فضيلت بخشيديم» (اسراء: ۷۰)

تنهايي، آزادي

من هرگز از مرگ نمي هراسيده ام
عشق به آزادي ، سختي جان دادن را
بر من هموار مي سازد.
عشق به آزادي مرا همه ي عمر درخود گداخته است .
آزادي معبود من است .
به خاطر آزادي هر خطري بي خطر است.
هر دردي بي درد است.
هر زنداني رهايي است .
هر جهادي آسودگي است .
هر مرگي حيات است.
آخر، ...چه بگويم ؟
من تنهايي را از آزادي بيش تر دوست دارم .
وحال مي خواهم چه كنم؟
قلب كه مي زند براي كيست ؟
براي چيست؟
وصبح كه سر بر مي كشد براي كيست؟
براي چيست ؟
رفيقان من با من مدارا كنيد!
به پرتگاه چه نيستي اي زندگي من خواهد لغزيد؟
فراخناي زمين ،سخت تنگ است.
علی شریعتی
راه رستگاري در آخرت، رستگاري در دنيا است و راه بهشت اسلام از آزادي و بيداري و عزت و دانش مسلمين
مي گذرد و هر که در اينجا ذليل بميرد، آنجا نيز ذليل بر مي خيزد و هر که اينجا کور است، آنجا نيزکور خواهد بود.
هر که به ظلم تن دهد همدست ظالم است و زندگي مسلمان بر عقيده و جهاد استوار است و سنت پيامبر و
پروردگان پيامبر، تلقين و تعبد و رياضتهاي فردي نيست، جهاد و شهادت است و آورنده ي قرآن يک راهب نيست،
پيامبر مسلح است وهدف رسالتش آگاهي و عدالت.
راه تقرب خدا در اسلام تعقل است، نه تعبد و عابد ناآگاه بي دانش. خداي اسلام، آهن(مظهر قدرت) را دررديف
ترازوي عدل و ترازوي عدل را در کنار کتاب و وحي نام مي برد و نشانه ي جامعه اي که ايمان اسلامي دارد،
نرمش با خودي ها و خشونت با دشمن است، سربلندي و عزت است..
معلم شهيد، علي شريعتي..

اکنون، هنگام در رسيده است، لحظه ي ديدار است ذي حجه است... خلق با خدا وعده ي ديدار دارند، بايد در موسم رفت، به سراغ خدا نيز بايد با خلق رفت. صداي ابراهيم را بر پشت زمين نمي شنوي؟
و تو اي لجن، روح خدا را بجوي، بازگرد و سراغش را از او بگير، از خانه ي خويش، آهنگ خانه ي او کن، او در خانه اش تو را منتظر است، تو را به فرياد مي خواند، دعوتش را لبيک گوي!
و تو اي که هيچ نيستي، تنها به سوي او شدني و همين! موسم است، از تنگناي زندگي پست و ننگين و حقيرت (دنيا) از حصار خفه و بسته ي فرديتت(نفس) خود را نجات ده، آهنگ او کن، به نشانه ي هجرت ابدي آدمي، حج کن!
پرداخت قرض ها، شستشوي کدورتها، غبارها، آشتي قهرها، تسويه ي حسابها، حلال طلبي از ديگران، پاک کردن محيط زندگي ات، رلبطه هايت، ثروتت، اندوخته هايت، يعني که در اينجا مي ميري، انگار مي روي، رفتني بي بازگشت، رمزي از لحظه ي وداع آخرين، اشاره اي به سرنوشت آدمي، نمايشي از قطع همه چيز براي پيوستن به ابديت و بنابراين: وصيت! يعني که مرگ، تمريني براي مرگ. مرگي که روزي تو را به جبر انتخاب مي کند.
اکنون حج کن، آهنگ ابديت کن، ديدار با خداوند، روز حساب، آن جا که ديگر دستت از عمل کوتاه است. محکمه ي آنجا که گوشت، چشمت و دلت را به محاکمه مي کشند، از آنها يکايک مي پرسند.
تو، اندام، اندام تو، مسئولي، مسئولند و تو قرباني عاجزي در زير هجوم بي امان و ترحم ناپذير اعمالت.
پس اکنون که در دار عمل هستي، خود را براي رحلت به دار حساب آماده کن، مردن را تمرين کن، پيش ازآنکه بميري، بمير!
مرگ را اکنون به نشانه ي مرگ انتخاب کن، نيت مرگ کن، آهنگ مرگ کن.
حج کن!
و حج، نشانه اي از اين رجعت به سوي او، که ابديت مطلق است، او که لا يتناهي است، او که نهايت نداردحد ندارد، بي همتاست.
و بازگشت به سوي او، يعني حرکت به سوي کمال مطلق، خير مطلق، زيبايي مطلق، قدرت، علم، ارزش و حقيقت مطلق، يعني حرکت به سوي مطلق، حرکت مطلق به سوي کمال مطلق، يعني حرکتي ابدي. يعني تو يک شدن ابدي اي، يک حرکت لايتناهي اي. و خدا سرمنزل تو نيست، مقصد تو است، مقصدي که همواره مقصد مي ماند. خدا آخرين نقطه ي خط سير سفر تو نيست، سفر تو هجرت ابدي تو، به روي جاده اي
است، صراطي است که نقطه ي آخرين ندارد. راهي است که هرگز ختم نمي شود. رفتن مطلق است و خدا در اين حرکت تو در هستي جهان و در هستي خويش و هجرت ابدي، نشان دهنده ي جهت است، نه منزل.
نه تصوف! مردن در خدا، ماندن در خدا که اسلام!: رفتن به سوي خدا!انا لله و انا اليه راجعون...
نه فنا، که حرکت
نه فيه، که اليه!
که خدا از تو دور نيست تا به او برسي.
خدا از تو نزديک تر است،
به تو!
و دورتر از آن است که بتوان به او رسيد...
تو، اي خويشاوند خدا، مسجود فرشته ها، انسان، انيس خداوند، تاريخ تو را مسخ کرده است. زندگي از تو يک جانور ساخته است. اي که با خدا پيمان بستي که تنها پرستنده ي او باشي و عاصي بر هر که جز او، اکنون پرستنده ي طاغوتي، بنده ي بت! آنچه خود تراشيده اي!
پرستنده و پرستار خداوندان زمين و نه خداي جهان، خداي مردم، خداي خويش، اي ظلوم! اي جهول! اي در سوداي عمر، زيانکار! قرباني جور و جهل و خسران و بندگي و ذلت و احتياج، پايمال ترس ها و طمع ها! اي که زندگي، جامعه و تاريخ تو را گرگ کرده است، يا روباه يا موش و يا ميش! از قصرهاي قدرت، گنجينه هاي ثروت و معبد هاي ضرار و ذلت و از اين گله ي اغنامي که چوپانش گرگ است، بگريز، نيت فرار کن، خانه ي خدا را، خانه ي مردم را حج کن..
حج، معلم شهيد علي شريعتی
من وتو
وآن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه ای که دلم تویی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش تویی
و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینی اش تویی
و خود را طفلی که پدرش منم
و مرا شمعی که پروانه اش تویی
وخود را انتظاری که موعودش منم
و مرا التهابی که آغوشش تویی
وخود را هراسی که پناهش منم
و مراتنهایی که انیسش تویی
وناگهان
سرت را تکان میدهی و می گویی:
نه،هیچ کدام.
هیچ کدام این ها نیست،چیزدیگری است.
یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری
و داستان دیگری است
وخدا آن را تازه آفریده است.
علی شریعتی
|
| |
|
عليرضا علوي تبار
| |
|
هدف از نگارش اين مقاله بررسي تحولاتي است که يک سرمشق خاص در دين شناسي آن را پشت سر گذاشته است. از گذاشتن نام خاصي براي اين سرمشق پرهيز مي کنم به اين اميد که سوءتفاهم ها به حداقل برسد. سرمشق دين شناسي (و به طور خاص اسلام شناسي) مورد نظر طي سال هاي پس از 1342خورشيدي شکل گرفت و باليدن آغاز کرد. اگرچه مي توان عناصري از آن را در تلاش هاي پيشينيان براي ارائه سرمشقي غير سنتي در دين شناسي يافت، اما حضور قدرتمند آن در عرصه دين شناسي به سال هاي پس از 42 برمي گردد. |
|

بدون ترديد از ديد خود دکتر علي شريعتي سيستم فکري وي بايد مورد نقد قرار گيرد، چرا که وي از نسل هاي بعدي انتظار داشته که در عصر خود، جريان فکري «آزاديخواه، رهايي بخش و ستم ستيز» را به پيش برده و بدون هيچ تعصب، آن جريان بازسازي و ترميم شده تا در چارچوب زمانه خود جوابگو باشد. فرآيند نقد قدرت به طور مدام و شناور در زمان را، وي «انقلاب هميشگي» ناميد. بنا بر اين معيار، از منظر تجربيات تاريخي امروز و پنداشت هاي امروز، انتقاداتي به نظريات دکتر شريعتي مي شود. مگر امکان دارد که بعد از چهل سال، يک منظومه فکري، همه چيز را جوابگو باشد؟

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
دکتر علی شریعتی
· نزدیک تر به خدا
· من باید فرود آیم،
· نباید بنشینم،
· سال هاست،از آن لحظه که پر بر اندامم رویید
· و از آشیان،از بام خانه پرواز کردم
· همچنان می پرم.هرگز ننشسته ام،
· و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها
· و بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم،
· چشم به زمین ندوختم،
· پروازی رو به آسمان،
· در راه افلاک
· وهر لحظه دورتروبالاتراز زمین
· و هر لحظه نزدیک تر به خدا!
علی شریعتی
| در گفتوگو با همميهن |
|
|
|
سيسال پس از هجرت «علي» شريعتي از ايران، «احسان» شريعتي از هجرت به ايران بازگشت. احسان البته دو سال پيش اندكي پس از انتخابات رياستجمهوري سال 1384 چند روزي را پس از سالها دوري در تهران سپري كرده بود، اما ايام در ايران بودن او، در سكوت گذشت. در هيچ محفلي شركت نكرد و با رسانهاي مصاحبه نكرد و جز به چند پرسش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) به پرسش ديگري پاسخ نداد. همچنان كه سالهاي دراز است پس از اندكي سياستورزي ناكام درصدر انقلاب به شيوه اهل فكر و فلسفه سكوت پيشه كرده است. مُهر سكوت احسان در ايران اما در گفتوگو با همميهن شكسته شد. |
| گفتوگو با دکتر هاشم آغاجري روزنامه هم میهن |
|
|
|
مهدي غني: نظر شما به عنوان يک استاد تاريخ درباره دکتر شريعتي به عنوان يک استاد تاريخ چيست؟ او و کارش را در اين زمينه چگونه ارزيابي ميکنيد؟ |
برای من که به مقوله روشنفکری دینی علاقمندم، دکتر شریعتی، تنها نماد و قامت استوار اندیشه دینی است که قرائتی کامل از تفکر روشنفکرانه در حوزه دینی را به نمایش میگذارد. ضرورت داشته است که این قامت استوار شکسته شود چرا که قامتی که او عرضه کرد فاقد بلوغ دنیای جدید بود. اما نکته اینجاست که برای برقراری مجدد اندیشه روشنفکرانه دینی، گریزی جز بازگشت به شریعتی نیست، اما البته شریعتی وارونه. اجازه بدهید در این مورد توضیح بیشتری بدهم.
وقتي كه ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم.
وقتي كه ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من اورادوست داشتم
وقتي او تمام كرد
من شروع كردم
وقتي او تمام شد
من آغاز شدم
وچه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن است
مثل تنها مردن!
شریعتی

مختصری از زندگينامه دکتر علی شريعتی(۱)
دكتر علي شريعتي دوم آذر سال 1312 شمسي در روستاي كاهك ( در نزديكي مزينان زادگاه پدرش) به دنيا آمد. پدرش محمد تقي شريعتي از عالمان آگاه و مبارز مشهد بود.
علي دوران كودكي را در روستاي كاهك گذراند تا اين كه در مهرماه 1319 در هفت سالگي به مشهد رفت و در دبيرستان ابن يمين مشهد مشغول تحصيل شد. به دليل بحراني شدن اوضاع كشور ( شرايط پيش از شهريور 1320 ) توسط متفقين همراه خانواده به ده بازگشت و مجددا به مكتب رفت. پس از برقراري آرامش نسبي خانواده وي دوباره به مشهد برگشتند و علي تحصيل در مدرسه را ادامه مي دهد. از كودكي در عين سكوت و انزوا شيطنت هاي زيركانه و زيادي از او سر مي زد که غالبا موجب تنبيه شدن دوستانش ميشد از مكتب خانه ي ده تا دبيرستان فردوسي مشهد و انزوا را تا آخر با خود داشت.
آن كه پرشور ترين خطابه ها را ايراد ميكرد به گواهي اكثر دوستانش و هم دوره هايش اغلب ساكت و منزوي بود.
در نوجواني بيشتر سرگرم مطالعه بود و اوقات بي كاريش را در كتابخانه پدر ميگذراند. آن قدر مطالعه مي كرد كه پدرش او را منع مي كرد.
مهرماه 1325 براي ادامه تحصيل در دبيرستان فردوسي مشهد ثبت نام ميكند. از سيزده سالگي ( آغاز دبيرستان) به مطالعه كتب فلسفي و عرفاني و ... روي مي آورد. آثار مترلينگ و آناتول فانس و... ذهنش را به خود مشغول ميداشت. در همين زمان فشار تضاد هاي فكري و فلسفي و مسايل اجتماعي و آثار مترلينگ و هدايت و ... او را به فكر خودكشي مي اندازد كه در آخرين لحظات در كنار آبي كه مي خواست خود را غرق كند به ياد كتاب مثنوي مولوي ميافتد و از اين كار پشيمان ميشود.
ادامه دارد ...
مختصری از زندگينامه علی شریعتی( ۲)
دكتر علي شريعتي سال 1327 به عضويت كانون نشر حقايق اسلامي در ميآيد كه پدرش بنيان گذار آن بود.
مهر 1329 وارد دانشسراي مقدماتي مشهد ميشود.علاقه داشت به تحصيل در دبيرستان ادامه دهد اما شايد به لحاظ موقعيت اقتصادي, پدرش مخالف بود. در سال دوم دانشسرا همزمان با اوج گيري نهضت ملي به رهبري دكتر مصدق وارد فعاليت هاي سياسي مي شود. با محمد نخشب و دكتر كاظم سامي ( دانشجوي پزشكي دانشگاه مشهد) در نهضت خداپرستان ارتباط برقرار ميكند.
سال 1331 از دانشسرا فارغ التحصيل ميشود و در همان سال به استخدام اداره فرهنگ مشهد در مي آيد و در مدرسه كاتب پور احمد آباد مشهد شروع به كار ميكند.سپس انجمن اسلامي دانش آموزان را در مشهد بنيان گذاري ميكند. در همين سال كتاب مكتب واسطه را كه متاثر از كتاب ايده آل بشر نوشته ي آشتياني بود را تاليف ميكند. 
در سال 1332 به عضويت نهضت مقاومت ملي در مي آيد. و در سال 1333 موفق به اخذ ديپلم كامل ادبي ميشود. سپس در دانشكده ادبيات مشهد پذيرفته ميشود و تحصيلاتش را در رشته ادبيات فارسي ادامه ميدهد.
سال 1337 از دانشكده ي ادبيات با احراز رتبه اول گروه زيان و ادبيات فارسي فارغ التحصيل مي شود.
در 24 تير همين سال با يكي از همكلاسان خود به نام بي بي فاطمه ( پوران ) شريعت رضوي ازدواج ميكند.
اوايل خرداد ماه 1338 به دليل كسب رتبه اول با بورسيه دولتي راهي تحصيل در فرانسه ميشود.
در سال 1345 به عنوان استاد يار در دانشگاه تهران شروع به كار ميكند.
همكارانش به دليل مختلف از او دل خوشي نداشتند حتي بعدها معلوم شد يكي از همكارانش جاسوسي وي را براي ساواك ميكرده.
هميشه دوست داشت درخلوت بنويسد و هميشه بساط سيگار و چاي را به همراه داشت. پسرعمويش مي گويد :
هيچ چيز در زندگي او را از اين خوشحالتر نميكرد كه جاي خلوتي براي نوشتن بيابد
توجه به روستايان بخصوص كمك به زلزله زدگان طبس و فعاليت ها و سخنراني هاي پرشورش براي جمع كمك مردم براي مردم طبس هيچ وقت از يادها نميرود.
در سال 1347 سخنراني هايش در حسينه ارشاد و دانشكده آغاز ميشود و كتاب هاي اسلام شناسي و از هجرت تا وفات و توتم پرستي و كوير را به چاپ ميرساند.
اواخر سال 1348 به سفر حج نايل مي آيد. در اين سفر با آقايان غلامرضا سعيدي و مرتضي مطهري نيز حضور داشتند.
بعده ها ساواك جلوي تدريس وي را در دانشگاه ميگيرد سپس او را مامور ميكنند تا در بخش تحقيقات وزارت علوم مشغول به كار شود.
آخرين سخنراني دكتر شريعتي در ارشاد جمعه 19 آبان 1351 آخر ماه مبارك رمضان با عنوان مكتب اگزيستانسياليسم ايراد گرديد.
از اواخر همين سال زندگي مخفيانه دكتر شروع ميشود كه تا اول مهرماه 1352 ادامه مي يابد. در اين مدت در منزل خويشاوندان خود در تهران به طور مخفي زندگي ميكند و سپس مدت 18 ماه را در زندان انفرادي به سر ميبرد.چند ماه بعد حكم باز نشستگي وي را در سن 40 سالگي براي خانواده اش ميفرستند.
روز آخر سال 1353 به سفارش عبد اللطيف الخميستي ( وزير امور خارجه الجزيره و همكلاسي دكتر شريعتي) شاه دكتر شريعتي را آزاد ميكند و دوران خانه نشيني دكتر آغاز ميشود.
در اين دوران براي كودكان و نوجوانان كتاب هاي براي ما و براي شما و براي ديگران و كدوتنبل را مينويسد تا با نام مستعار چاپ شود.
ادامه دارد ...
مختصری از زندگينامه( ۳)

از اواسط سال 1355 به طور جدي و پي گير به فكر مهاجرت است.
يكي از دوستانش كه شنيد ميخواهد به اروپا برود به او ميگويد : آيا پاسپورت دادن به شما و اجازه سفر به خارج از كشورنوعي توطيه باشد تا شما را در خارج از كشور بي سرو صدا از بين ببرند؟
و سر انجام در 26 اردبيهشت 1356 از مهرآباد به مقصد بروكسل پرواز مي كند. در توقف آتن براي احتياط و رد گم كردن از هواپيما پياده ميشود و روز بعد با هواپيماي ديگري راهي بلژيك ميشود.
از بلژيك نامه اي براي احسان مي فرستد و از او ميخواهد كه براي اخذ روايدش از آمريكا پرس و جو كند ونتيجه را براي وي ارسال كند. دو سه روز بعد از بروكسل به لندن ميرود. پس از دو هفته اقامت در ساوت همپتون به جنوب فرانسه سفر ميكند تا چند تن از دوستانش را ببيند در اين سفر مهمان دكتر حسن حبيبي ميشود و 26 خرداد دوباره به سوات همپتون برميگردد تا آماده استقبال از خانواده اش بشود.
27 خرداد خانه يك پاكستاني مقيم انگلستان را اجاره ميكند. جواب نامه احسان را 28 خردادماه در انگليس دريافت مي كند. پس ازسفر دكتر شريعتي ساواك سراغ دكتر را ميگيرد تا اينكه سه هفته پس از خروج دكتر شريعتي فهميدند كه ايشان از ايران رفته اند. 28 خرداد همسر و فرزندانش عازم آمريكا ميشوند كه چون نام پوران شريعت رضوي در ليست ممنوع الخروج ها است به ناچار سوسن و سارا به سفر خود ادامه ميدهند و مونا و مادرش به ناچار در ايران ميمانند. از آن طرف علي شريعتي 28 خرداد به همراه آقاي فكوهي و خواهرانش به فرودگاه رفتند كه دكتر در آنجا با ديدن دو دخترش موضوع را ميفهمد و سپس همگي به خانه دكتر ميروند و شب دكتر فكوهي و يكي از خواهرانش به خانه خود باز ميگردد.
صبح 29 خرداد در حالي كه دخترانش و يكي از خواهران آقاي فكوهي در طبقه بالا خوابيده اند. آقاي فكوهي در ميزند و مدتي در را باز نميكنند تا اينكه خواهر آقاي فكوهي بيدار ميشود و ميرود پايين تا در را باز كند كه ميبينند دکتر شریعتی در آستانه در ورودي اتاقش به پشت افتاده.
روزنامه كيهان و اطلاعات روز 31 خرداد 1356 ضمن اطلاعيه مرگ دكتر شريعتي و علت مرگ را سكته قلبي و ناشي از بيماري ريشه دار ياد كردند. در حالي كه علي به گواهي دفترچه بيمه اش كه سفيد مانده بود هيچ گونه بيماري اعم از قلبي و ... نداشته است. پس از مرگش ساواك تلاش بسياري كرد كه جنازه اش را به ايران بياورد اما موفق نشد و دوستانش همراه احسان توانستند پيكرش را به سوريه منتقل كنند و در زينبه ي دمشق دفن كنند
آن اقيانوس را در جانم سرازير كن!
آن آتش فشان ديوانه را زنجير از دهانش برگير و همه را
يك جا بر سرم بريز!
بگذار بسوزم!
بگذار در آن آتش هاي سيال بگدازم!
مترس!
آن همه را اين همه در سينه ات پنهان مكن!
به جان من بريز!
اين همه در انديشه ي سلامت و راحت من مباش!
مي خواهم در آن چه تو مي گدازي،بگدازم.
بگو، بريز دهانت را بگشاي
اي قله ي سنگي آتشفشان!
خاموشي تو مرا در كنارت بيشتر مي گدازد...
من ديگر تحمل ندارم.
آن زندان بزرگ را بشكن!
علی شریعتی
بگذار سپيده سرزند
چه باك كه من مي ميرم و شبنم فرو خشكد