تبليغاتX
تابوت اندیشه
 

آن عاشقان شرزه


آن عاشقان شرزه كه با شب نزيستند

رفتند و شهر خفته ندانست كيستند

فريادشان تموج شط حيات بود

چون آذرخش در سخن خويش زيستند

مرغان پر گشوده ي طوفان كه روز مرگ

دريا و موج و صخره بر ايشان گريستند

مي گفتي اي عزيز ! سترون شده ست خاك

اينك ببين برابر چشم تو چيستند

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز آخرين شقايق اين باغ نيستند

                                                              محمدرضا شفيعي کدکنی
نوشته شده توسط ما در یکشنبه دوم تیر 1387 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط ما در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
آخرين‌ سرود
 


 دو شعر در من‌ سروده‌ شد
 دو شعر نوشتم‌
 بي‌آنكه‌ آرامشي‌ در من‌ ببارد
 در «عشق‌»
 از بادبان‌هاي‌ دست‌هايت‌
 كه‌ دو تسليم‌ اند
 و در «يگانگي‌»
 از روستازاده‌اي‌
               كه‌ ندارم‌
                سخن‌ گفته‌ام‌

 مرا شعري‌ ديگر بايد
 شعري‌ كه‌ من‌ ندانم‌ چيست‌
 شعري‌ كه‌ آرامش‌ را
             مثل‌ رطوبت‌ خاك‌هاي‌ كهنه‌
                      در من‌ بيدار كند

 من‌ هرگز شعر نساخته‌ام‌
 من‌ خود، لحظه‌هايي‌، شعر بوده‌ام‌
 من‌ خود را نوشته‌ام‌
 در من‌، درخت‌ها كلمه‌ بودند
 چشمه‌ها كلمه‌ بودند
 ستاره‌ها كلمه‌ بودند

 و شعر من‌
 تصادم‌ ستاره‌ و درخت‌ بود
 فوران‌ درشت‌ چشمه‌ بود
 چيزي‌ بود كه‌ بيهوده‌ مي‌كوشم‌ تفسيرش‌ كنم‌

 آهوئي‌ با ساق‌هاي‌ خيس‌
 بيكراني‌ از علف‌هاي‌ پر شبنم‌
 وزش‌هاي‌ خنك‌
 چرائي‌
     سلانه‌
       سلانه‌
 پرش‌ شبنم‌ها در گذرگاه‌ آهو
 و اينهمه‌
         سرشارم‌ نمي‌كند
 مي‌خواهم‌ گريه‌ كنم‌
                                                             سعيد سلطانپور
نوشته شده توسط ما در جمعه سوم خرداد 1387 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

“خموشانه”

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟

شور و شیدائی انبوه هزارانت کو؟

می‌خزَد در رگِ هر برگِ تو خوناب خزان

نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن

شیهه‌ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیر سرنیزه‌ِ تاتار چه حالی داری؟

دل پولادوشِ شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و می‌کده‌ها خاموش‌اند

نعره و عربده‌ی باده گسارانت کو؟

چهره‌ها درهم و دل‌ها همه بیگانه زهم

روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است

روشنای سحَرِ این شب تارانت کو؟

                                                                     شفیعی کدکنی

                                                                     تهران 1349

  زندگینامه دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

دكتر محمد رضا كدكني در سال 1318 ﻫ. ش در كدكن از روستاهاي قديمي  تربت حيدريه به دنيا آمد. او تحصيلات ابتدايي و دوره متوسطه را در مشهد گذراند و از آن پس وارد دانشكده ادبيات دانشگاه مشهد شد و به تحصيل پرداخت و ليسانس خود را در اين رشته دريافت كرد. دكتر شفيعي، همزمان با تحصيلات متوسطه و دانشگاهي در حوزه علميه مشهد به تحصيل علوم ادبی و عربي پرداخت و ادبیات عرب را  نزد اساتيد معظم اين حوزه فراگرفت. او در زماني كه در مشهد به تحصيل اشتغال داشت از اعضاي موثر و فعال انجمنهاي ادبي به شمار مي رفت و از همان آغاز نوجواني آثارش در مطبوعات خراسان با نام مستعار  ش م سرشك به چاپ مي رسيد. در سالهاي بعد از 1332 ﻫ. ش با همكاري تني چند از جوانان شاعر  و اهل ادب انجمن ادبي تشكيل دادند كه بيشتر طرفداران شعر نو و ادبيات داستاني و ترجمه  فرنگي بودند كه دكتر علي شريعتي نيز از جمله اعضاي آن انجمن بودند. استاد شفيعي پس از عزيمت به تهران در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران دوره فوق ليسانس خود را گذراند و سپس دوره دكتراي زبان و ادبیات عرب را نيز پشت سر گذاشت. او مدتي در بنياد فرهنگ ايران و كتابخانه مجلس سنا به كار اشتغال ورزيد و سپس به عنوان استاد دانشكده ادبيات تهران در رشته سبك شناسي و نقد ادبی به كار مشغول شد. دكتر شفيعي همچنين مدتي را بنا به دعوت دانشگاههاي آكسفورد انگلستان و پرينستون آمريكا به عنوان استاد به تدريس و تحقيق اشتغال داشت. از دكتر شفيعي تا كنون دهها نوشته و مقاله و تاليفات بسياري به چاپ رسيده است.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ما در چهارشنبه یکم خرداد 1387 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فروغ فرخزاد    



كسي كه مثل هيچكس نيست        



 

من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام
و پلك چشمم هي ميپرد
و كفشهايم هي جفت ميشوند
و كور شوم
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديده ام
كسي مي آيد
كسي مي آيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچكس نيست،
               مثل پدر نيست،
                       مثل انسي نيست،
                              مثل يحيي نيست،
                                        مثل مادر نيست
و مثل آنكسيست كه بايد باشد
و قدش از درخت هاي خانه ي معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سيد جواد هم
كه رفته است
و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد
و از خود سيد جواد هم كه تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نميترسد
و اسمش آنچنانكه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدايش ميكند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
و ميتواند
تمام حرف هاي سخت كتاب كلاس سوم را
با چشم هاي بسته بخواند
و ميتواند حتي هزار را
بي آنكه كم بياورد از روي بيست ميليون بردارد
و ميتواند از مغازه ي سيد جواد،
               ‌ هر چقدر كه لازم دارد ، جنس نسيه بگيرد
و ميتواند كاري كند كه لامپ الله
كه سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود

آخ
چقدر روشني خوبست
چقدر روشني خوبست
و من چقدر دلم ميخواهد
كه يحيي
يك چار چرخه داشته باشد
و يك چراغ زنبوري
و من چقدر دلم ميخواهد
كه روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم
و دور ميدان محمديه بچرخم
آخ
چقدر دور ميدان چرخيدن خوبست
چقدر روي پشت بام خوابيدن خوبست
چقدر باغ ملي رفتن خوبست
چقدر مزه ي پپسي خوبست
چقدر سينماي فردين خوبست
و من چقدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم مي آيد
و من چقدر دلم ميخواهد
كه گيس دختر سيد جواد را بكشم

چرا من اينهمه كوچك هستم
كه در خيابانها گم ميشوم
چرا پدر كه اينهمه كوچك نيست
و در خيابانها هم گم نميشود
كاري نميكند كه آنكسي كه بخواب من آمده ست،
                             روز آمدنش را جلو بياندازد
و مردم محله كشتارگاه
كه خاك باغچه شان هم خونيست
و آب حوض هاشان هم خونيست
و تخت كفش هاشان هم خونيست
چرا كاري نمي كنند
چرا كاري نمي كنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط بايد
در خواب ، خواب ببيند

من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام

كسي مي آيد
كسي مي آيد
كسي كه در دلش با ماست،
                   در نفسش با ماست،
                                 در صدايش با ماست

كسي كه آمدنش را
نميشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
كسي كه زير رختهاي كهنه ي يحيي بچه كرده است
و روز به روز
بزرگ ميشود ، بزرگتر ميشود
كسي از باران ، از صداي شرشر باران ، از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي
كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي آيد
و سفره را مياندازد
و نان را قسمت ميكند
و پپسي را قسمت ميكند
و باغ ملي را قسمت ميكند
و شربت سياه سرفه را قسمت ميكند
و روز اسم نويسي را قسمت ميكند
و نمره ي مريضخانه را قسمت ميكند
و چكمه هاي لاستيكي را قسمت ميكند
و سينماي فردين را قسمت ميكند
و رخت هاي دختر سيد جواد را قسمت ميكند
و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت ميكند
و سهم ما را هم ميدهد
من خواب ديده ام
نوشته شده توسط ما در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رشك نوبهار

                         

من مرگ نور را                                                 

باور نمي كنم

و مرگ عشقهاي قديمي را

مرگ گل هميشه بهاري كه مي شكفت

در قلبهاي ملتهب ما                                                              

مانند ذره ذره مشتاق

پرواز را به جانب خورشيد

آغاز كرده بودم

با اين پرشكسته

تا آشيان نور

پرواز كرده بودم

من با چه شور و شوق

تصوير جاودانه آن عشق پاك را

در خويش داشتم

اينك منم نشسته به ويرانسراي غم

اينك منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق

در قلب من نشسته زمستان در پا

من را نشانده اند

من را به قعر دره بي نام و بي نشان

با سر كشانده اند

بر دست و پاي من

زنجير و كند نيست

اما درون سينه من

زخمي ست در نهان

شعري ؟

نه

آتشي ست

اين ناسروده در دلم

اين موج اضطراب

مانده ام ز پا

ولي آن دورها هنوز

نوري ست شعله اي ست

خورشيد روشني ست

كه مي خواندم مدام

اينجا درون سينه من زخم كهنه اي ست

كه مي كاهد مدام

با رشك نوبهار بگوييد

زين قعر دره مانده خبر دارد

يا روز و روزگاري

بر عاشق شكسته گذر دارد ؟

                                                            حمید مصدق

نوشته شده توسط ما در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
عجب صبري خدا دارد


عجب صبري خدا دارد !!!
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
همان يک لحظه‌ي اول که ظلم را ميديدم از مخلوق بي‌وجدان،
جهان را با همه زيبايي و زشتي،
به روي يکدگر ويرانه مي‌کردم.
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
که در همسايه‌ي صدها گرسنه، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم،
نخستين نعره‌ي مستانه را خاموش آندم
بر لبِ پيمانه مي‌کردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
که ميديدم يکي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه‌ي رنگين،
زمين و آسمان را
واژگون مستانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
نه طاعت مي پذيرفتم،
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمايان
سجده‌ي صد دانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي‌سامان،
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
بگرد شمع لرزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي‌فا معشوق را ،
پروانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
به عرش کبريايي، با همه صبر خدايي
تا که مي‌ديدم عزيز نابجايي، ناز بر يک ناروا گرديده خواري ميفروشد،
گردش اين چرخ را وارونه،
بي صبرانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
که ميديدم مشوش عارف و عامي ز برق
فتنه‌ي اين علم عالم‌سوز مردم کش،
بجز انديشه‌ي عشق و وفا، معدوم هر فکري،
در اين دنياي پر افسانه ميکردم.
عجب صبري خدا دارد!
چرا من جاي او باشم
همين بهتر که او جاي خود بنشسته و
تاب تماشاي زشت کاري‌هاي اين مخلوق را دارد.
وگرنه من به جاي او چو بودم ،
يک نفس کي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه ميکردم؟!
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !
                                                                                                        معيني کرمانشاهي...

نوشته شده توسط ما در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
حيدر لهيب



تو هماني كه زمان



اين كدامين صخره است
وين كدامين دريا
كاين چنين نام ترا مي خواند
وين كدامين نفس سبز نسيم
كاين چنين روح تو در آن جاري است !

در سراشيب زماني كه دگر يادم نيست
شايد آن لحظه ي آغاز ، كه كرد
يوحنا تصويرش :
” واژه بود
واژگان نزد خدا
واژگان نيز خدايي بودند.“

چشمه ي سرد نگه بودم و بنشسته به رخساره ي تنديس قرون
يا چنان روشنكي
در علفهاي شب آلود سپهر
كه تو از باغ صداي باران
جرقه واري بدرخشيدي و من
چون تماميت يك حجم شگفتن گشتم
و تماميت يك پنجره از شعر نزول خورشيد
پس آن حادثه ، روز.

همچو آن حجت آواره – كه پشتاره به گلبانگ خرد بست و همه وادي اندوه پيمود
از سپيدي فلق در نگه جابلسا
تا غروب شفق جابلقا
و مقرنس ها را
به اجابت مي خواند –
همه تسبيح ترا مي گفتند .

سفري رفتم در حجمي سبز
تا به هشياري آب
تا به احساس گياه
تا به انديشه ي سنگ
تا به اشراق نسيم
تا صميميت خاك
و به گردونه ي خورشيد دران جاده ي روز
راه ها پيمودم
تا بدان جنگل گهنامه ي بلخ
و در آن ساحت همرنگ اثير
باغبان گل آتش گشتم
گاتها هيمه ي آتشكده ي دهنم بود
يشتها  رود سپيد مهتاب
كه به بنياد ستبرينه ي موم كشمير
آب بالنده ي آتش مي ريخت
و كبوتر بچگان با نجوا 
روي انبوهي انگشتانش
خواب فرداي دگر مي جستند
خواب برگشتن زردشت  ز آتشكده ي سرخ فلق .
شيهه ي  رخش ز اصطبل فراموشي و غوغاي بهين تهمتن از چاه شغاد
زابلستانم برد .

شير حماسه ز پستان سحر نوشيدم
كه برين نامه ي آن واحه به آدين گيرم
واژه ها تا كه ز سرچشمه ي خود
سوگوارانه خروشان مي گشت
خشم آرش مي شد
و غريو رستم
و غرور سهراب .
كسوت فتح سياوش به برم كردم و خورشيد به مشتم جا كرد .
باغ آتش را
مغرور سمندر گشتم
و درآن مفصل چون برزخ قرن
تخمه ي سبز نجابت گشتم
و پي افگندم از نطم يكي كاخ بلند
كه نيابد هرگز
نه زباران و ز باد
هيچگه رنگ گزند .

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
به تو لاي تو از عرش تبرا جستم
نغمه ي ناي روانم  زنيستان مهين ميقات
گشت زنداني ديجور درآن دير خراب آبادي
كه ترا مي جستم
ليك فرياد مرا
مطلع شمس ز پژواك پر از جذبه ي كوه ها نوشيد
من همان ذره ي شمس
قصه پرداز شگرد خورشيد

كه نه شب بودم و نه راوي و نه برده ي شب
و در آن روز بزرگ
تا كه ميهماني آيينه پديرايم گشت
پايه ي دار ز بناي نخست و فرجام
قامتش را افراشت
و از آن لفظ انا الحق به شهادت پيوست
باز خاكسترم آن جوهر بي تاب اناالحق ز روان دجله
چون شباهنگ نوا سر مي داد
شيخ اشراق منم ، ققنس آتش پرداز
كز شهود خرد سرخ چنان آيت نور
كاروانهاي درا
ره كشف دگري مي سپرند
چون صفير پر جبريل به اقصاي زمين موعود .

و چو وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندران ظلمت شب آب حياتم دادند
كشتي ام را ز نفسهاي يكي شرطه ي دور
به سبكباري ساحل راندم
سبدي سيب كزان باغ غزلها چيدم
همگي طعم تو داشت .

واژه ي هيچ نبود
و تو بر تارك هر اسطوره
نفس سبز تكلم خواندي
در همه آبي ايوان فلق
گل ابريشمي نور ز لبهاي نوازشگر تو پر بار است
و از آن لحن نكيسا كه غنوده است به شبهاي صدات
نسترنها همگي خواب شگفتن بينند.
سطر برجسته ي شهنامه ي هستي از توست
ابديت با تو
و نهايت باتو
تو هماني كه زمان ، جاري بيرحم خموش
قله ي نام بلند تو نيارد شستن !

 

                            نوروز 
١٣٥٧
 


نوشته شده توسط ما در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قهرمان
 
 
سرافراشته زيستن
سزاوارِ ترديد نبود
و عشق در بارگاه آن
بی‌بها متاعی بود.
 
سرافراشتگی‌ات اما
نه طلوعی بود
      که از جام آن
         نور بر سرزمينی سرريز شود
نه غروبی شکوهمند
    که زايش ستاره‌ای را نويد دهد
نه حتا عبوری
    که کس به تحسين آن
         دمی درنگ آورد.
 
دل شکسته
برکنار راهی بی آمدوشد
به سکوت بی‌رحم صحرا دل سپرده‌ای
مگر باد آواره‌ای به دشت
    نقشی زند
         و بگذرد.
                                            مهران رجایی
نوشته شده توسط ما در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عاشقانه.....

 

آنکه می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من

عشق را

ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندهگین شبیست

که مهتاب را می جوید.

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

عشق را

ای کاش زبان سخن بود

 

 

                                                          احمد شاملو

نوشته شده توسط ما در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مرداب

 

 

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیماری گرفت

دیده از دیدن نمیماند ، دریغ

دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستیم را انتظاری کهنه یافت

آن بیابان دید و تنهائیم را

ماه و خو.رشید مقوائیم را

چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ

میدرد دیوار زهدان را به چنگ

زنده ، اما حسرت زادن در او

مرده ، اما میل جاندادن در او

خودپسند از درد خود نا خواستن

خفته از سودای بر پا خاستن

خنده ام غمناکی بیهوده ای

ننگم از دلپاکی بیهوده ای

غربت سنگینم از دلدادگیم

شور تند مرگ در همخوابگیم

نامده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

بادبادکهاش در افلاک پاک

ناشناس نیمهء پنهانیش

شرمگین چهرهء انسانیش

کوبکو در جستجوی جفت خویش

میدود ، معتاد بوی جفت خویش

جویدش گهگاه و ناباور از او

جفتش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بیم و هراس از یکدگر

تلخکام و ناسپاس از یکدگر

عشقشان ، سودای محکومانه ای

وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای

 

 

آه اگر راهی به دریائیم بود

از فرو رفتن چه پروائیم بود

گر به مردابی ز جریان ماند آب

از سکون خویش نقصان یابد آب

جانش اقلیم تباهی ها شود

ژرفنایش گور ماهی ها شود

 

 

آهوان ، ای آهوان دشتها

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آوازخوان

رو به استغنای دریاها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

خفته بر گردونهء طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را میگشود

عطر بکر بوته ها را میربود

بر فرازش ، در نگاه هر حباب

انعکاس بیدریغ آفتاب

خواب آن بیخواب را یاد آورید

مرگ در مرداب را یاد آورید

 

گنه کردم گناهي پر ز لذت

گنه کردم گناهي پر ز لذت
درآغوشي که گرم و آتشين بود
گنه کردم ميان بازواني
که داغ و کينه جوي و آهنين بود
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
 در آن خلوتگه تاريک و خاموش
پريشان در کنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس ريخت
 ز اندوه دل ديوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا مي خواهم اي جانانه من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
 ترا اي عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
 بروي سينه اش مستانه لرزيد
گنه کردم گناهي پر ز لذت
کنار پيکري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاريک و خاموش

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ما در چهارشنبه یکم اسفند 1386 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
و تو ای دنیا
 

 

بس قدرتمندم

هيچ ندارم كسي از من بستاند

هيچ ندارم پنهان كنم در سكوت

يا سراپا چشم باشم از بيم ربوده شدن

مي توانم بي پروا بايستم

رو در روي همه بادهاي جهان

رو در روي تندبادها !

تازيانه هاي خود را بر من فرود آريد!

چه دارم به يغما بريد؟

هيچ براي خود نمي برم

كه در هم شكنيدم

هيچ براي خود نمي خواهم

كه به زانويم درآوريد

هيچ نيندوخته ام در كاسه تهي دستانم

كه به زنجيرم كشيد

 

آزادم اكنون

با بال ها و روياهايي رها

بس توانا براي درآغوش گرفتن همه چيز

و تو اي دنيا

هر چه بيشتر از من مي ستاني

بيشتر در چنگ مني

و چون از خود دست شويم

بيشتر از هر زمان ديگر

متعلق به مني

                                                                             "بلاگا ديميتروا"

نوشته شده توسط ما در سه شنبه سی ام بهمن 1386 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بمناسبت ۲۴بهمن ماه سالمرگ فروغ فرخزاد


 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد


در بهاري روشن از امواج نور


در زمستاني غبار آلود ودود


يا خزاني خالي از فريادو شور


مرگ من روزي فراخواهد رسيد


روزي از اين تلخ و شيرين روزها


روز پوچي همچون روزهاي دگر


سايه از امروز ها و ديروز ها


ديدگانم همچو دالانهاي تار


گونه هايم همچو مرمر هاي سرد


ناگهان خوابي مرا خواهد ربود


من تهي خواهم شد از فرياد درد


خاک ميخواند مرا هر دم به خويش


ميرسند از ره که در خاکم نهند


آه شايد عاشقانم نيمه شب


گل بر روي گور غمناکم نهند


ميرهم از خويش وميمانم ز خويش


هر چه بر جا مانده ويران مي شود


روح من چو باد بان قايقي


در انتها دورو پنهان مي شود


ميشتابند ازپي هم بي شکيب


روزها ،هفته ها، ماه ها


چشم تو در انتظار نامه اي


خيره ميماند به چشم راه ها


ليک پيکر سرد مرا


مي فشارد خاک دامنگير خاک


بي تو ،دور از ضربه هاي قلب تو


قلب من ميپوسد آنجا زير خاک


بعد ها نام مرا باران و باد


نرم مشويد از رخسار سنگ


گور من گمنام مي ماند به راه


فارغ از افسانه ها و نام ها...


 فروغ فرخزاد (۱۵ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ در سانحه تصادف) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از بهترین نمونه‌های شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل بدرود حیات گفت.

فروغ با مجموعه های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.

بعد از نیما یوشیج فروغ در کنار احمد شاملو و