

“خموشانه”
شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدائی انبوه هزارانت کو؟
میخزَد در رگِ هر برگِ تو خوناب خزان
نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیههی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیر سرنیزهِ تاتار چه حالی داری؟
دل پولادوشِ شیر شکارانت کو؟
سوت و کور است شب و میکدهها خاموشاند
نعره و عربدهی باده گسارانت کو؟
چهرهها درهم و دلها همه بیگانه زهم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحَرِ این شب تارانت کو؟
شفیعی کدکنی
تهران 1349
زندگینامه دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
دكتر محمد رضا كدكني در سال 1318 ﻫ. ش در كدكن از روستاهاي قديمي تربت حيدريه به دنيا آمد. او تحصيلات ابتدايي و دوره متوسطه را در مشهد گذراند و از آن پس وارد دانشكده ادبيات دانشگاه مشهد شد و به تحصيل پرداخت و ليسانس خود را در اين رشته دريافت كرد. دكتر شفيعي، همزمان با تحصيلات متوسطه و دانشگاهي در حوزه علميه مشهد به تحصيل علوم ادبی و عربي پرداخت و ادبیات عرب را نزد اساتيد معظم اين حوزه فراگرفت. او در زماني كه در مشهد به تحصيل اشتغال داشت از اعضاي موثر و فعال انجمنهاي ادبي به شمار مي رفت و از همان آغاز نوجواني آثارش در مطبوعات خراسان با نام مستعار ش م سرشك به چاپ مي رسيد. در سالهاي بعد از 1332 ﻫ. ش با همكاري تني چند از جوانان شاعر و اهل ادب انجمن ادبي تشكيل دادند كه بيشتر طرفداران شعر نو و ادبيات داستاني و ترجمه فرنگي بودند كه دكتر علي شريعتي نيز از جمله اعضاي آن انجمن بودند. استاد شفيعي پس از عزيمت به تهران در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران دوره فوق ليسانس خود را گذراند و سپس دوره دكتراي زبان و ادبیات عرب را نيز پشت سر گذاشت. او مدتي در بنياد فرهنگ ايران و كتابخانه مجلس سنا به كار اشتغال ورزيد و سپس به عنوان استاد دانشكده ادبيات تهران در رشته سبك شناسي و نقد ادبی به كار مشغول شد. دكتر شفيعي همچنين مدتي را بنا به دعوت دانشگاههاي آكسفورد انگلستان و پرينستون آمريكا به عنوان استاد به تدريس و تحقيق اشتغال داشت. از دكتر شفيعي تا كنون دهها نوشته و مقاله و تاليفات بسياري به چاپ رسيده است.

فروغ فرخزاد
رشك نوبهار

من مرگ نور را
باور نمي كنم
و مرگ عشقهاي قديمي را
مرگ گل هميشه بهاري كه مي شكفت
در قلبهاي ملتهب ما
مانند ذره ذره مشتاق
پرواز را به جانب خورشيد
آغاز كرده بودم
با اين پرشكسته
تا آشيان نور
پرواز كرده بودم
من با چه شور و شوق
تصوير جاودانه آن عشق پاك را
در خويش داشتم
اينك منم نشسته به ويرانسراي غم
اينك منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان در پا
من را نشانده اند
من را به قعر دره بي نام و بي نشان
با سر كشانده اند
بر دست و پاي من
زنجير و كند نيست
اما درون سينه من
زخمي ست در نهان
شعري ؟
نه
آتشي ست
اين ناسروده در دلم
اين موج اضطراب
مانده ام ز پا
ولي آن دورها هنوز
نوري ست شعله اي ست
خورشيد روشني ست
كه مي خواندم مدام
اينجا درون سينه من زخم كهنه اي ست
كه مي كاهد مدام
با رشك نوبهار بگوييد
زين قعر دره مانده خبر دارد
يا روز و روزگاري
بر عاشق شكسته گذر دارد ؟
حمید مصدق
عجب صبري خدا دارد !!!
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
همان يک لحظهي اول که ظلم را ميديدم از مخلوق بيوجدان،
جهان را با همه زيبايي و زشتي،
به روي يکدگر ويرانه ميکردم.
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
که در همسايهي صدها گرسنه، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم،
نخستين نعرهي مستانه را خاموش آندم
بر لبِ پيمانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
که ميديدم يکي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامهي رنگين،
زمين و آسمان را
واژگون مستانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
نه طاعت مي پذيرفتم،
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمايان
سجدهي صد دانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بيسامان،
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
بگرد شمع لرزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بيفا معشوق را ،
پروانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
به عرش کبريايي، با همه صبر خدايي
تا که ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يک ناروا گرديده خواري ميفروشد،
گردش اين چرخ را وارونه،
بي صبرانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم،
که ميديدم مشوش عارف و عامي ز برق
فتنهي اين علم عالمسوز مردم کش،
بجز انديشهي عشق و وفا، معدوم هر فکري،
در اين دنياي پر افسانه ميکردم.
عجب صبري خدا دارد!
چرا من جاي او باشم
همين بهتر که او جاي خود بنشسته و
تاب تماشاي زشت کاريهاي اين مخلوق را دارد.
وگرنه من به جاي او چو بودم ،
يک نفس کي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه ميکردم؟!
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !
معيني کرمانشاهي...

عاشقانه.....
آنکه می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندهگین شبیست
که مهتاب را می جوید.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
احمد شاملو
مرداب
شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
دیده را طغیان بیماری گرفت
دیده از دیدن نمیماند ، دریغ
دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ
رفت و در من مرگزاری کهنه یافت
هستیم را انتظاری کهنه یافت
آن بیابان دید و تنهائیم را
ماه و خو.رشید مقوائیم را
چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ
میدرد دیوار زهدان را به چنگ
زنده ، اما حسرت زادن در او
مرده ، اما میل جاندادن در او
خودپسند از درد خود نا خواستن
خفته از سودای بر پا خاستن
خنده ام غمناکی بیهوده ای
ننگم از دلپاکی بیهوده ای
غربت سنگینم از دلدادگیم
شور تند مرگ در همخوابگیم
نامده هرگز فرود از بام خویش
در فرازی شاهد اعدام خویش
کرم خاک و خاکش اما بویناک
بادبادکهاش در افلاک پاک
ناشناس نیمهء پنهانیش
شرمگین چهرهء انسانیش
کوبکو در جستجوی جفت خویش
میدود ، معتاد بوی جفت خویش
جویدش گهگاه و ناباور از او
جفتش اما سخت تنهاتر از او
هر دو در بیم و هراس از یکدگر
تلخکام و ناسپاس از یکدگر
عشقشان ، سودای محکومانه ای
وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای
آه اگر راهی به دریائیم بود
از فرو رفتن چه پروائیم بود
گر به مردابی ز جریان ماند آب
از سکون خویش نقصان یابد آب
جانش اقلیم تباهی ها شود
ژرفنایش گور ماهی ها شود
آهوان ، ای آهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جویباری یافتید آوازخوان
رو به استغنای دریاها روان
جاری از ابریشم جریان خویش
خفته بر گردونهء طغیان خویش
یال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ها را میگشود
عطر بکر بوته ها را میربود
بر فرازش ، در نگاه هر حباب
انعکاس بیدریغ آفتاب
خواب آن بیخواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید
گنه کردم گناهي پر ز لذت
گنه کردم گناهي پر ز لذت
درآغوشي که گرم و آتشين بود
گنه کردم ميان بازواني
که داغ و کينه جوي و آهنين بود
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
پريشان در کنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا مي خواهم اي جانانه من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
ترا اي عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بروي سينه اش مستانه لرزيد
گنه کردم گناهي پر ز لذت
کنار پيکري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
بس قدرتمندم
هيچ ندارم كسي از من بستاند
هيچ ندارم پنهان كنم در سكوت
يا سراپا چشم باشم از بيم ربوده شدن
مي توانم بي پروا بايستم
رو در روي همه بادهاي جهان
رو در روي تندبادها !
تازيانه هاي خود را بر من فرود آريد!
چه دارم به يغما بريد؟
هيچ براي خود نمي برم
كه در هم شكنيدم
هيچ براي خود نمي خواهم
كه به زانويم درآوريد
هيچ نيندوخته ام در كاسه تهي دستانم
كه به زنجيرم كشيد
آزادم اكنون
با بال ها و روياهايي رها
بس توانا براي درآغوش گرفتن همه چيز
و تو اي دنيا
هر چه بيشتر از من مي ستاني
بيشتر در چنگ مني
و چون از خود دست شويم
بيشتر از هر زمان ديگر
متعلق به مني
"بلاگا ديميتروا"
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود ودود
يا خزاني خالي از فريادو شور
مرگ من روزي فراخواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچون روزهاي دگر
سايه از امروز ها و ديروز ها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمر هاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
خاک ميخواند مرا هر دم به خويش
ميرسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بر روي گور غمناکم نهند
ميرهم از خويش وميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چو باد بان قايقي
در انتها دورو پنهان مي شود
ميشتابند ازپي هم بي شکيب
روزها ،هفته ها، ماه ها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راه ها
ليک پيکر سرد مرا
مي فشارد خاک دامنگير خاک
بي تو ،دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم مشويد از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه ها و نام ها...
فروغ با مجموعه های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.
بعد از نیما یوشیج فروغ در کنار احمد شاملو و