
ايران من
به تجسم سختي و خشم به محمدخليلي
ايران من
ايران بادهاي مهاجم
ايران آبهاي گرفتار
ايران من توئي؟
ايران
توئي؟
توئي؟
اين مرد خشمگين كه زبانش بريده است؟
سر كوفته به صخره الوند
گيسو فشانده بر وزش وحشي خزر
خون ستيزهها را از پنجههاي خشك
در آبهاي عمان ميشويد
و تاول سهند گران را
مرهم ز برفهاي هميشه ميآورد؟
و تاج نفت و
ماهي
بر تارك شكافتهاش تاب ميخورد؟
ايران ناوهاي مهاجر
در ساحل بنادر ويران
ايران دربدر
ايران
ايران كه مثل لاله در بادها پريشاني
در بارگاه سودا
ايران من توئي
كه هيبت حماسي دورت را
با خنجر و گلوله ميآرايند؟
اردوي سالهاي اسارت
زندان ازدحام اسيران
ميدان انقلابهاي مغلوب
درياي نعش
درياي نعشهاي فراموش
آيا درخت وحشي آزادي
روي كدام صخره فرياد رسته است؟
ايران تو آن سكوت كهنسالي
بشكاف صخرههاي دماوند خشم را
و سنگهاي سرخ پريشان را
چون مشعل ستاره به شولاي شب بگير
و با لهيب سوزان بر ناوها ببار
ايران كه تاج نفت و
ماهي
بر تارك شكافتهات تاب ميخورد
از صخرههاي سهم، درختي
چون نعرههاي صاعقه ميرويد
انبوه ناوهاي مهاجر
زير تگرگ وحشي آتش
تا دور دست اسكلهها سوت ميكشند
آنك
حريق منفجر بوتههاي نفت
بر تارك شكافتهي ايران
اينك
شروع گردش آزاد ماهيان
در آبهاي قرمز درياچه خزر
و آبهاي قرمز عمان
سعيد سلطانپور

خشمگين خواهرانم! در خود فرو نريزيد پس نشكنيد گل هاي وحشي
بغض تان
كه مي سوزاند
جگر را
كه مي سوزد
روحتان
خشمگين خواهرانم!
ترحمي نيست
براي درماندگان
نيست بهشتي
براي ضعيفان
به شكست نشكنيد
خشمگينم خواهرانم!
بشوييد
در رود خشم خروشان
بشوييد
تحقير لحظه ها
تحقير روزها
تحقير ساليان
خشمگين خواهرانم!
آتشفشان شويد
گل هاي خشم
شكوفا كنيد
گل هاي سرخ گدازان
- خونين -
با ياد آنهمه خون ها
كه ريختند
اينان
با خارهاي خشم
كه بشكافد
دست ستمگران
خشمگين خواهرانم!
از نيش درد
نيزه بسازيد
به پرواز
سوي شان
از خشم و از خروش
چشمه بسازيد
چشمه جوشان انقلاب
از رنج ساليان
خشمگين خواهرانم!
برده ايم ما
برده
برده بردگان
حق است خشم ما
پس بشكنيد
بشكنيد
زنجيرهايتان!
محمد ف آژن
و نشست خورشید

ای تو سازنده ای دنیای نوین
کارگر - برخیز
جان به لب آمده
اشکم به فغان می سوزد
یاد آر
همت پاریس کهن
از کران تا به کران
غرش نبض زمان
مژده ناب بشر
اکتوبر
هان کجایی که بر نخ نخ خاک
خون جاریست
امپراتوری غارت
دست قحطی زدگان می گیرد!!
شرم باد هر نفس زندگی
این صبح و سحر
آزادی
گر نگیرم رهی تو
و نشانم شیهه مست ترا
بر دل خاک
کارگر
لنگر انداز به میدان نبرد
مرتدان گرد ستم را به دو چشمان
حقیر می مالند
نا رفیقان من افاده گران جلاد
نعره دارند " زمان آمده است "
من که در خشم تو ایمان جوان می بینم
ای تو زایش گر فردای بزرگ
فکر ها فاصله را بر چیده
عصر ها نزدیک اند
سو سوی هست در این خانه
در آن سا حه دور
تکیه بر بازوی دردمند ترین خواهیم زد
عزم آفاق تو آفتاب بزمین می طلبد
زجر زنجیر تو آهنگ جهان
اوج فریاد تو اکتوبر ما خواهد بود
کارگر
گر تنند بر رهی و اندیشه تو
بار اتم
چال صد حادثه را بر دارند
و جهان را به قفس گونه ای معلق به فضا
دور از دسترس انسان و گیاه
پر و خالی بکنند
و صدا را به هوا تیر زنند
دژ دیوار بکشند برتل هر کلبه و راه
آفتاب را نتوان پنهان کرد
فصل انسان که شاه فصل فصول
خواهد بود
عشق می آید و
می خواند و
می ماند پاک
زندگی باز درین مرز نشست
خواهد داشت
۱۵ اپريل ۲۰۰۶
اتل روزنبرگ
اگر ما بميريم
در ۱۹ جولاي ١۹۵٣ زوج قهرمان و پيشرو امريكايي، اتل و جوليوس روزنبرگ، به اتهام جاسوسي براي شوروي در امريكا اعدام شدند. اعدام ايندو انقلابي بي باك در جريان كارزار ضد كمونيستي دوران جنگ سرد صورت گرفت كه در ايالات متحده جو «مك كارتيزم» حاكم بود و جنبش هاي رهاييبخش و مردمي در سراسر جهان بوسيله طبقه حاكمه امريكا سركوب ميگشت.
ايندو در تابستان ١۹۵۰ بازداشت شدند و اتهام وارده به اينان گويا تحويل اسرار بمب اتمي امريكا به اتحاد شوروي بود. اما محكمه به بهانه مسايل امنيتي، از ارائه هرگونه سند و مدرك به دادگاه در اين رابطه خودداري كرد. در ماه مارچ ١۹۵۱، پس از محاكمهاي كه يك ماه به طول انجاميد، هيات منصفه پس از كمتر از يك روز مشاوره، اتل و جوليوس را گناهكار شناخت، و در روز پنجم اپريل، قاضي فدرال، ايروين كاوفمن، بدون مجوز قانوني و خارج از حيطهء اختياراتش، براي آنان مجازات اعدام را تعيين نمود.
صدرو اين حكم موجي از خشم و اعتراض در سطح جهان را برانگيخت كه تا زمان اعدام شان هر روز ادامه و گسترش يافت. تنها چندين سال پس از اعدام اين قهرمانان روشن شد كه اطلاعات مورد اشارهء محكمه در مورد اسرار بمب اتمي امريكا كاملا علني بوده و قبلا در كتب علمي مختلف منتشر شده است، به ويژه، در اين رابطه دو دانشمند برجسته امريكايي كه در ساختن بمب اتمي امريكا نيز شركت داشتند، مكررا اعلام داشتند كه هيچ چيزي در مورد چگونگي ساختن اين بمب سري نبوده است و هركسي ميتوانسته چنين اطلاعاتي را از منابع مختلف به دست آورد. ديويد گرينگلس، برادر اتل روزنبرگ و مهمترين شاهد عيني در پرونده روزنبرگ ها، در مصاحبهاي چندي قبل فاش ساخت كه محكمه به زور او را وادار به دروغ گفتن كرد.
سرويس هاي امنيتي و محكمه امريكا همه گونه ترفند را براي اعمال فشار به روزنبرگ ها به منظور گرفتن اقرار به گناه از آنان به كار گرفتند كه هيچكدام كارگر نيفتاد. به جوليوس فشار آوردند كه در صورت شهادت عليه اتل، از مرگ رهايي خواهد يافت ولي ايندو به مقاومت خود ادامه دادند. گفته ميشود كه ايزنهاور، رئيس جمهور وقت، تا لحظه اعدام از طريق تلفن مستقيم با مقامات زندان سينگ سينگ در ارتباط بوده است، بدين اميد كه شايد در لحظه رويارويي با مرگ، آنان دست از مقاومت بردارند.
بالاخره اين زوج والامقام و نترس در ساعت ٨ شب ١۹ جولاي به استقبال مرگ رفتند و به لشكر عظيم شهداي راه رهايي انسانيت پيوستند.
چند ماه قبل از اين، جوليوس در يادداشتي كه در درون زندان براي اتل فرستاد، نوشت: «جدا از اينكه چه اتفاقي بيافتد، مبارزه در راه اهداف والاي انساني، خود يك پيروزي است.»
امانوئل بلوك، وكيل روزنبرگها، در بيانيهاي كه پس از اعدام آنان صادر شد نوشت: ((اين حكم مرگ غيرمنتظره نبود. بايد اتفاق ميافتاد. بايد قضيه روزنبرگ ها را ايجاد ميكردند تا بتوانند با تشديد هيستري در جامعه، جنگ كره را به مردم امريكا بقبولانند. بايد وحشت و هيستري جامعه امريكا را فرا ميگرفت تا افزايش بودجه هاي نظامي به تصويب برسد. و بايد در قلب جنبش چپ دشنهاي فرونشانده ميشد تا اين جنبش بفهمد كه از اين پس نه فقط با «قانون اسميت» و مجازات هاي يك تا پنج سال زندان،كه با مرگ روبروست.))
کيفر
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان، يک تن، زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب
دشنه ئي کشته است .
از اين مردان، يکي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اينان، چند کس، در خلوت يک روز باران ريز، بر راه ربا خواري
نشسته اند
کساني، در سکوت کوچه، از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند
کساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را
شکسته اند.
من اما هيچ کس را در شبي تاريک و توفاني نکشته ام
من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست مي دارند .
در اين زنجيريان هستند مردني که در رويايشان هر شب زني در
وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد .
من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار روياهاي خود، جز انژاس سرد آهنگ صبور
اين علف هاي بياباني که ميرويند و مي پوسند
و مي خشکند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاک سرد پست ...
جرم اين است !
جرم اين است !
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان، يک تن، زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب
دشنه ئي کشته است .
از اين مردان، يکي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اينان، چند کس، در خلوت يک روز باران ريز، بر راه ربا خواري
نشسته اند
کساني، در سکوت کوچه، از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند
کساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را
شکسته اند.
من اما هيچ کس را در شبي تاريک و توفاني نکشته ام
من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست مي دارند .
در اين زنجيريان هستند مردني که در رويايشان هر شب زني در
وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد .
من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار روياهاي خود، جز انژاس سرد آهنگ صبور
اين علف هاي بياباني که ميرويند و مي پوسند
و مي خشکند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاک سرد پست ...
جرم اين است !
جرم اين است !
احمد شاملو
تازیانه
بپيچ اي تازيانه! خرد كن، بشكن ستون استخوانم را
به تاريكي تبه كن، سايه ظلمت
بسوزان ميله هاي آتش بيداد اين دوران پر محنت
فروغ شب فروز ديدگانم را
لگدمال ستم كن، خوار كن، نابود كن
در تيره چال مرگ دهشتزا!
اميد ناله سوز نغمه خوانم را!
به تير آشيان سوز اجابت تار كن، پاشيده كن از هم
پريشان كن، بسوزان، دربه در كن آشيانم را
به خون آغشته كن، سرگشته كن در بيكران اين شب تاريك و خفته
ستم كش روح آسيمه سر افكنده جانم را!
به درياي فلاكت غرق كن، آواره كن، ديوانه وحشي
ز ساحل دور و سرگردان و تنها،
كشتي امواج كوب آرزوي بيكرانم را، با وجود اينهمه زجر
و شقايق هاي بنيان كن،
كه مي سوزاند اينسان من و هم ميهنانم را....
طنين افكن، سرود فتح بي و چون و چراي كار را،
سر مي دهم پيگير و بي پروا، و در فرداي انساني.....
بر اوج قدرت انسان زحمتكش
بدست پينه بسته، مي افرازم پرچم پر افتخار آرمانم را.
یادم نمیاد اینو نوشته باشم
اگه تکراری بود ببخشید
کارو
باروت سال زندان

به زندان
سلام نمی گویم
من آزادم
که نو می شود
بوی چشم های منتظر را
تا قلب روز
به کبوتر
نشان می دهد
زندانی روزهای بی پیکر
در اوج تلخی
با گلویی پرتیغ
فریاد می زند:
هان!
زندانیان از پا در آمده
که خویش را
بی گزندی
به دست فراموشی
به خواب مرگ
وام داده اید،
من آزادم!
وای برشما!
درختان
بی برگ اند
درختان بی برگ برهنه
نفس می کشند
تا بهاری دیگر
به بار بنشینند
ای آدمیان بی بهار
از کدامین آب می نوشید
که این چنین
اسیر،
خاک را
به اشتباه گرفته اید؟
کسی می آید
با دامنی
به خون غلتیده
کسی
که
تو
مدحش را بگویی
همین!
کسی
که
التیام وجدان زخمی توست
کسی
که
دستهایش
صلیب عشق
و
آزادی است
راهش
شکست تردید
و
آرامش دروغین
است
کسی که فریادش
خواب از چشم می رباید:
از چشم یاور انسان
به شوق
از چشم خصم آن
به ترس.
سال
نو می شود
سال خوش باوران
آنان
که
در زندانند
در قفس های کوچک خویش
سال اما
هرگز
نو نمی شود
اگر
دل آزاد انسان را
پشت آن
به رگبار می بندند
سرش را
از تن
قلب را
از سینه
و
بودن را
از دلیل
جدا می سازند
باری
زمین
از برف پوشیده است
در این سوی جهان
آسمان را
با خانواده ی باروت
به خنده در آورده اند
دریغا
که آنسوی این نمایش زیبا
باروت
قلب انسان را
ریش ریش
می کند
و
فریاد زندانی
به زور زندانی
به سختی
به گوش دلهای خفته
می رسد
دلهایی
که روز را
فراموش کرده اند
و
شب را
به سال
می چسبانند
تا
آفتاب را
کسی
به یادشان نیاورد
کسی
که
دست و پایش
در زنجیر است
کسی که
آب را
به پاس روزهای آزاد می نوشد
من
آزاد نیستم
که چشم
به آسمانی دیگر
دوخته ام
به آسمانی
دور از این همه غوغا
که روزگار را
با خیالی آسوده
به منزل
برسانم
من
آزاد نیستم.
کامبیز گیلانی
ناموس گل کجاست؟
در رنگاش باید باشد؛ در بو هاش.
ناموس هندوانه کجاست؟
در شیرینی اش باید باشد ؛ در قرمزی اش!
ناموس خروس کجاست؟
در تاجاش باید باشد؛ در قوقولی قوقوی اش!
ناموس مرغ کجاست؟
در تخم اش باید باشد.
ناموس گاو کجاست؟
در پستانهای پُرشیرش اگر ماده باشد؛
و در شاخهای تیزش اگر نر باشد
ناموس سگ کجاست؟
در پوزهاش باید باشد؛
و در هزاران هزار حس بویایی اش
ناموس پشّه کجاست؟
در نیش اش باید باشد؛ در وزوزش!
ناموس فلفل کجاست؟
در تیزیاش باید باشد!
ناموس خیابان کجاست؟
در آسفا لتش باید باشد
ناموس ایمان کجاست؟
در گوش اش باید باشد؛ در چشماش!
ناموس انسان کجاست
در آزادی اش باید باشد!
آريل دورفمان
ترجمه باقر مومنی

وصيت نامه


رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد
«خسرو گلسرخي»
من، اي شاهين آزاده
كه پرواز فلكساي تو نيرنگ كهن بشكست، ميدانم:
كه برق خشم دشمن سوز خلق آخر همي سوزد
– درين پيكار دورانساز هستي بخش –
بناي هستي اين لاشخواران فسونگر را.
××××
من، اي دخت دلير و قهرمان خلق ميدانم
كه زنجير اسيران ستم مردانه بشكستي
و با آهنگ "رقص آتش" اندر كاخ ددخويان اين مامن
– به پاس رنج مردم– اخگر فكندي
××××
من، اي پيك اميد و آرمان خلق ميدانم،
كه پيغام ستيز و رزم تو در سينه ها بس شعله افروزد.
كه فرياد خروشان تو اندر صحنهء پيكار،
درفش پايمردي هاي تو فانخيز، افرازد.
××××
"تو اي همرزم و همزنجير و همسنگر"
درود گرم ما را از حصار تيرهء زندان پذيرا شو
كه ما امشب بنام فتح تو، از ساغر اميد
مل آزادگي بار دگر نوشيم
كه ما امشب بنام رزم تو، از گلشن جاويد
گل وارستگي بار دگر بوسيم.
عبدالاله رستاخيز
آه اگز آزادی سرودی می خواند
کوچک همچون گلوگاه پرنده ای
دیگر هیچ کجا دیوار فروریخته ای باقی نمی ماند
سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
که حضور انسان آبادانی است
همچون زخمی همه عمر خونابه چکنده
همچون زخمی همه عمر به دردی خوش تپنده
به نفرتی از خود شونده
به نعره ای چشم بر جهان گشوده
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود
آه اگز آزادی سرودی می خواند
کوچک ،
کوچکتر حتی همچون گلوگاه پرنده ای
محمد مختاري رشته ای از زنجیره قربانیان راه حقیقت
آغاز شد
سالی بلند
سالی که سروهای جوان
برفهای خونین را
از شانه های خویش تکاندند .

محمد مختاري شاعر ونویسنده ی نامی در روز پنجشنبه دوازدهم آذرماه يكهزار و سيصد و هفتاد و هفت خورشيدي توسط مأمورين وزارت اطلاعات وقت ربوده و به قتل رسيد و وزارت اطلاعات در اعلاميه پانزدهم دي 1377 با صدور اعلاميهاي دخالت عناصر آن وزارتخانه را در قتل محمد مختاري تأييد نمود.
با مرگ مختاري فرهنگ و ادب فارسي يكي از نخبهگان خود را ازدست داد.
یادش گرامی باد.
اثري از اين شاعر :
سحابی خاکستری
آغاز شد سحابي خاكستري
و ماه من هنوز
چشم مرا به روشني آب مي شناسد .
چتري گشوده داشته است اين سحرگاه كه درهم پيچيده است
و لا به لاي خاطره ابري اش ستاره و ماه .
هر كس به سوي مردمكي پناه مي گيرد
كز پشت پرده هايي نخ نما فرا مي خواند .
همزاد چشم هاي توام
در باز تاب آشوب كه پس زده ست پشت درهاي قديمي را و نگران ست.
آرامشي نمانده كه بر راه شيري بگشايد .
و روشناي بي ترديدت
از سرنوشتم اندوهگين مي شود
دنيا اگر به شيوه ي چشم تو بود
پهلو نمي گرفت بدين اضطراب .
يك شب ستاره
از پنجره گذشت و به گيسويمان آويخت
و سال هاست كه اين در گشوده است به روي شهاب
امشب شهاب از همه شب آشناتر ست
چل سال بي قراري وماهي كه پس زده ست پشت دري ها را تا بلرزد
در چله ي پريشاني .
امشب دري ميان دو دريا گشوده است
سيل شهاب مي ريزد در اتاق
طغيان چشم بر مي آيد تا سحابي
اكنون ستارگاني كه دست مي گذارند بر پيشاني ام
و مي هراسد پوست در لرزش عرق
چشمان ناگزيرم را بر مي گيرم
از كفش هاي مرگ كه آغشته است به خاكستر
و رد پايش را تا چار راه سرگردان دنبال مي كنم
زاده شدن به تعويق افتاده است
در پرده ي زمخت و چروكيده اي نهان مانده ست
رؤياي آبي جنيني كه مي تابد
از نازكاي صورتي پلك
پيش گرفته است دوباره
اين جفت بر جنين .
از پرده ها فرود مي آيد ماه
وز شاخه هاي بيد مي آويزد
و لاي سنگ و بوته و خاكستر
آرامش زمين را سراغ مي گيرد از باد .
شايد صداي گنجشكي
از شاخه ي سپيده نيايد
شايد كه بامداد
خو كرده است با خاموشي .
چشمان بسته ام را اما مي شناسم
و زير پلك هايت
بيداري من است كه بي تابم مي كند .
تا عمر در نگاه تو آسان شده ست
از چشمم آستان گدازاني كرده ام
كآسوده از شد آمد خاكستر
بگشوده است بر لبه ي باد .
مي گردم و شتابم
از گردش زمين سبق مي برد .
مي ايستم برابر خاكستر
تا گيسويت به شانه ي مهتاب بگذرد .
محمد مختاري" به تاريخ اول ارديبهشت سال 1321 خورشيد در مشهد متولد شد و تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همان شهر گذراند و سپس وارد دانشگاه فردوسي مشهد شده و در سال 1348 در رشته زبان و ادبيات فارسي فارغالتحصيل شد.
محمد مختاري از سال 1359 تا سال 1360 دبير كانون نويسندگان ايران بود و در همين وقت به جمعآوري مجموعه شعر بهار و واقعه نيز پرداخت كه در سال 1361 با دستگيري و زنداني شدنش اين مجمومه ازميان رفت. تا سال 1363 در زندان بود و حكم انفصال دائم از كليه خدمات دولتي براي او صادر شد.
در سال 1363 از زندان آزاد شد و در اين سالها به سرايش منظومه ايراني، خيابان بزرگ و سحابي خاكستري پرداخت كه اين كتابها بعدها توسط انتشارات توس به چاپ رسيد.
از سال 1365 عضو شوراي سردبيري مجله دنياي سخن شد . پس از آن نيز با مطبوعات ديگر از جمله تكاپو همكاري نزديك داشت.
مختاري در اواخر دهه 60 كتابهاي شعر بلند آرايش دروني و حماسه در رمز و راز ملي را منشر كرد.